سرانجام پس از نزديك به 25 سال، عليرضا طبایی شاعر برجسته و انزوا گزيده، سكوت خود را شكست و چهارمين مجموعه شعرش را با عنوان «شايد گناه از عينك من باشد» منتشر كرد. طبایی پيش از اين، مجموعه شعرهای «جوانههای پاييز» 1344، «از نهايت شب» 1350 و «خورشيدهای آن سوی ديوار» 1360 را منتشر كرده است كه غالب اشعار اين مجموعهها در شكل نيمایی بوده و در هر مجموعه، تنها يك غزل - آن هم به عنوان نمونه - قرار گرفته است.
اما در «شايد گناه از عينك من باشد» كه دربرگيرندهی دو دفتر شيواييها (در قالب غزل) و نيماييها (اشعار نيمايي) است، به نوعی جبران مافات شده و حجم بيشتری از كتاب به غزلهای مدرن شاعر اختصاص يافته است.
اين كه طبایی كه خود از پايهگذاران غزل نو به شمار ميآيد و علاوه بر تجربيات ارزندهای كه در سرودن اين قالب دلنشين شعر فارسی داشته و بسياری از غزلسرايان نامی را استادی كرده است، تا پيش از انتشار مجموعه حاضر، رغبت چندانی به چاپ و عرضه غزلهايش نشان نميدهد، جای بسی تعجب و البته تأسف دارد.
با اين وصف، همين كه پس از ربع قرن، اين شاعر كمكار اما گزيدهگوی نوپرداز، به انتشار اشعارش تن داده است، اتفاق مبارك و مغتنمي محسوب ميشود. چه آنكه در مقدمهی اين كتاب به قلم مؤلف ميخوانيم: «شيواييها» كارنامهی من است در قلمرو غزل معاصر. غزلهایی را كه خود در آن ساليان سرودهام، در مجموعه «شيواييها» آوردهام، تا داوری خوانندگان شعر و جايگاه هر شاعر، روشنتر گردد... «نيماييها» در حقيقت در امتداد آثار گذشتهی من هستند و شايد تنها، زبان شعرها، دیگرگونی گرفته است.
غزلهای طبایی ويژگيهایی دارد كه آن را از كار غزلسرايان ديگر متمايز ميكند، تا جایی كه حتی نيازی به امضای او در پای غزلهايش نيست. زبان حماسی غزلها - كه شايد در ابتدا يك پارادوكس به نظر ميآيد، از آن جهت كه اغلب عادت كرديم غزل را با محنی تغزلی و ملايم بشنويم - از ويژگيهای بارز و نوآوریهای او در اين قالب شعری است.
در برگريزانی چنين، ای سرخ گل، تنهاترين گل
آيا چه خواهی كرد با برف زمستان، آخرين گل
ای آتش عريان روح، ای از تبار وحی و الهام
با من چه خواهی كرد، با اين سرد، اين خاكسترين گل...
(صفحه 25 و 26 كتاب)
هرچند در اين مجموعه با تنوع اوزان عروضی مواجهيم كه حكايت از توانایی و چيرهدستی شاعر در به كارگيری و استفادهی بجا و مؤثر از عامل وزن دارد - كه متأسفانه در اين روزگار همانند سدی مستحكم در برابر كسانی كه قصد ورود به عرصه شعر و شاعری دارند، ايستاده است - اما شاعر گاه با انتخاب اوزان بلند و دشوار، ظرفيتهای بيانی و كلامی خود را افزايش ميدهد.
بهاران زخمی كه بر كاكلت نقش خون داری و رنگ باروت
بهاری كه جای گل و خنده، بر دوش خود، داغ داری و تابوت
تنت خونفشان از شيار زرهپوش، از زخم خمپاره و بمب
در آميزهی ضجهی ريشهی نخل و زيتون و نارنگی و توت...
(صفحه 154 و 155 كتاب)
طبایی به شدت شاعر متعهدی است. حتی در زمانهای كه شايد صحبت از تعهد در هنر چندان خريداری نداشته باشد، باز هم او نميتواند نسبت به جامعه و همنوعان خود بيتفاوت باشد و شعرش را از مفاهيم انسانی و آرمانی تهی نمايد.
چه آنكه او در دهه چهل شمسی نخستين شعر را در مذمت جنگ ويتنام و در دفاع از ملت تحت ستم آن ديار سرود كه در اين زمينه پيشگام شد و انتشار آن در مجلهی وزين فردوسی در آن سالها، پيام تشكر و قدردانی حدود شصت سازمان جهانی دفاع از حقوق بشر را برايش به ارمغان آورد.
طبایی از رهگذر اين سالها همچنان بر استمرار حركت آغازين خود اصرار ورزيده و شعرش را بدل به آينه تمامنمای دردها، رنجها، آرزوها و آرمانهای انسانی فارغ از رنگها، زبانها، نژادها و قوميتها نموده است.
اين خاك، پارهای ز بهشت است
اما،
حيفا....!
بر چهرهاش
هنوز پس از سی قرن
جا پای خشكسالی و
نقش دروغ و
فقر
زشت است.
(صفحه 263 كتاب)
ديگر شاخصهی مهم و برجستهی اشعار طبایی، كاربرد وسيع و مناسب اسطورههاست كه نشان از مطالعهی جدی و شناخت كامل او از اساطير و نقش و جايگاه آن در ادبيات دارد. تا آنجا كه ميتوان او را از حيث توجه و به كارگيری اساطير ملی ايرانزمين و نيز اساطير ساير ملل در شعر معاصر، از سرآمدان به شمار آورد. اسطورههایی كه نام هريك افسانهای دلنشين و جذاب را در ذهن زنده ميكند و استفاده مناسب از آنها بر زيبایی و اثرگذاری شعر ميافزايد.
... ديدی؟!
وقت گل نی آمد، اما همچنان ... افسوس!
بر بام قصرش ايستاده
بر عصای نقره ترصيعكاری تكيه داده
حكم ميراند به مرگآباد
دقيانوس
و باز پيش چشم اشكآلود تهمينه
سهراب بر دوش پدر خم گشته، خونين يال و خونين پر...
(صفحه 214 و 215 كتاب)
پری قصههای كودکیام!
شهرزادم...! زن عروسکیام!
آرزوی هزار و يك شب من!
قصههای هزاره و یکیام!
ماه چینی...! عروس غول و چراغ!
شور عباسه، شوق برمکیام!
شب و مهمان و عشق... شمع به كف!
تای تهمينه ... ماه دزدکیام!...
(صفحه 158 تا 160 كتاب)
در جای جای اين كتاب، با اندوهی نوستالژيك در مضمون اشعار روبرو ميشويم. اندوهی برخاسته از دلتنگيها، جداييها، ناكاميها، حسرتها و تنهاييهای شاعر كه اگرچه تأملبرانگيز و گاه گزنده است، اما بر دل خوانندهی اثر مينشيند؛ چنانكه گويي با خويش ميپندارد شاعر از زبان او سخن گفته است.
بر خاك میافتند يكيك لحظههايم، در هجوم باد
آيا کسی از اضطراب باغ، در توفان خبر دارد؟
(صفحه 127 كتاب)
جز يادی آن هم دور و مبهم، از عبور ما نخواهد ماند
اين سان كه اين گردونه با دندانههای مرگ، میسايد
(صفحه 99 كتاب)
چون شهر نيشابور، آبادم مبين امروز
اين شهر را ويراني چنگيز در راه است
(صفحه 93 كتاب)
به هر روی، اين كتاب نقطهی عطفی است در شعر امروز ايران كه با بحرانی جدی به نام بحران مخاطب روبروست. باشد كه انتشار اين مجموعه و مجموعههایی از اين دست، اعتماد ازدسترفتهی مخاطبان نسبت به شعر را در اين روزگار، يك بار ديگر به آنان بازگرداند.