(به بهانه انتشار مجموعه شعر "شاید گناه از عینک من باشد")
از انتشار آخرین مجموعه شعری "علیرضا طبایی" بیست و پنج سال میگذرد و ۲۵ سال، زمان کمی نیست. اینک، بعد از یک سکوت طولانی، شاهد انتشار مجموعهی تازهای از او هستیم که "شاید گناه از عینک من باشد" نام گرفته است.
طبایی را از ابعاد گوناگون میتوان باز شناسی کرد. اما آنچه در این مقاله میآید، صرفا پرداختن به مجموعه شعر اخیر اوست. "شاید گناه از عینک من باشد" در دو دفتر جداگانه ـ شیواییها و نیماییها ـ از سوی انتشارات آیینه جنوب و به شمارگان دوهزار نسخه، در بهار سال ۸۵ به دست چاپ و انتشار سپرده شده و اینک در بازار کتاب در دسترس همگان است.
***
طبایی در مجموعهی "شاید گناه از عینک من باشد" دو چهرهی کاملا متمایز دارد که در نهایت با هم میآمیزد و در نقطهای به اشتراک میرسد. چهرهی نخست او، در شعرها ـ چه در قالب غزل و چه در قالبهای موزون نیمایی ـ چهرهای از انسان ظلمستیز است که در برابر ناهنجاریها و بیعدالتیهایی که بر انسان رفته و میرود، بر پای ایستاده و با همهی توان خود لب به فریاد گشوده است:
رنگین کمان نور، تماشایی است
اما نه در قبیلهی کوران ...
این سالگرد چندم خورشید است؟ ...
او در مجموعه آخر خود که در ادامه و راستای تفکر و اندیشه و حس و شعور اشعار مجموعههای دیگر او است، نگران سرنوشت انسانهایی است که در فضایی آکنده از تیرگی و عدم اعتماد، شاهد سقوط ارزشهای انسانی خود و دیگرانند و تنها واکنش او، نگاه کردن، دیدن، از خشم و تأسف سرشار شدن و سرانجام زبان به اعتراض گشودن است:
از احتضار ساعت این خانه چند قرن گذشته است؟
شبها صدای خستگی از پلکان خانه میآید
و صبحها صدای فرو رفتن
آوار ریختن
پوسیدن
این موریانههای مهاجم چه اشتهایی دارند!
اینان، چه اشتهای حریصی! ...
او در زمانهای سخت که انسانها در زیر بار سرنوشتی محتوم و اندوهبار شاهد تاراج لحظههای خود هستند، در منظرگاهی پوشیده از مه و برف میپرسد:
سقف همیشه ابری این سرزمین ساکت قطبی، همیشه میبارد؟
و آنگاه با کولهباری از یأس و تلخی، سرنوشت خود را چون دیگر انسانها بر شانهی فرو افتاده مینهد و تن به پذیرش میدهد و به راه میافتد:
با گامی از صبوری و تسلیم میروم ...
اندیشهی مرگ لحظه ای او را رها نمیکند. پایان نقطهی حیات و اصولا "مرگ اندیشی" یکی از وجوه عمدهی چهرهی شاعر است. او مرگ را "سکوت سترون" و "سکون هراسآلود" میبیند که روح انسان را به چالش با خود میخواند ، آن هم در بستر جریانی از انتظار. به باور او "مرگ" چیست ؟ ... مفهوم مرگ "دانایی نزاده" یا "مجهول باستانی" است که هزاران بار به اندیشه درآمده است و پاسخی برای آن نمییابد، همانگونه که خیام و حافظ نیافتند و امروز از زبان طبایی میخوانیم :
ای مرگ!
ای لحظهی سکوت سترون!
سکون هراسآلود
دلشورهای که لرزه بر آیینهی غرور میاندازی
و روح را به چالش با انتظار میخوانی
دانایی نزاده!
مجهول باستانی!
فرمان ایستایی بیپایان، در جاری زمان
طرفی نبسته پای من از رفتن ...( ص ۲۰۴ )
و این وجه از شعر طبایی در دیگر اشعار او، در صفحه صفحهی مجموعهی "شاید گناه از عینک من باشد" خود را به روشنی و با تلخی مینماید. از این دیدگاه طبایی را میتوان شاعری "مرگاندیش" با "چهرهای نگران" در میان شاعران معاصر نامید. اما وجوه دیگر در شعر او کم نیست. اشعاری که درونمایهی آنها، اجتماعی و انسانی است و زبان شعرها به رنگ اعتراض است. توصیفها در فضایی خاکستری، غمگین و معترض شکل میگیرد و محتوا، مردمگرایی و تعهد اجتماعی دارد، بیانگر این حقیقت اند که شاعر در همه حال، خود را زبان گویای زمانه و عصر خود میبیند و بر این حقیقت متعالی واقف است که هر شعر و هر اثر پویا و زنده، سندی از روزگار اوست که به دست آیندگان سپرده میشود.
چهرهی دیگر و یا چهرهی دوم شعر طبایی را میتوان متاثر از "عشق" دانست و دریافت. او شاعری همیشه عاشق است، سرشار از عشقی گاه لاهوتی و گاه ناسوتی! ... عشقی که گاه رنگ زمینی دارد و گاه طعم آسمانی و زمانی. او به "دعوت پنهان خوشه" و "لبخند پنهان گندم" همانند "آدم" دل سپرده است و گاه گاه خود را در معرض "دستبرد و شبیخون رندانهی آن فرصت ناگهان" قرار میدهد و در پایان، پس از تصویر آن "خواهش شعلهور" بار دیگر با تلخی به یاد گذر زمان و فرصت اندک خود میافتد، بار دیگر حس خاکستری رنگ پیری او را در بر میگیرد و با تلخی میسراید:
چه سرمای بیرحمی از دور و نزدیکها میتراود! ( ص ۲۰۲ )
میتوان گفت که شعر از دیدگاهی، مبتنی بر زبان است و برخاسته از ترکیب واژگان. زبان شعری طبایی در دفتر "نیماییها"ـ و در شیواییها هم که مجموعهی غزلهای امروزی اوست ـ زبانی پر از تصویر، با تشخص و گویا است. واژگان با وسواسی شاعرانه و دقیق، به شکل کمال یافته، انتخاب شده و بهکار رفتهاند. صور خیال در شعر او رنگین و همراه با تنوع است و آرایههاـ استعاره، تشبیه، مجاز، حس آمیزی، پارادوکس و ... ـ پذیرفتنی و همراه با نوآوری است و این همه دستمایههایی است که شاعر ، برای سفر خود در آفاق رنگین "عشق" به همراه دارد تا ره آوردی با خود بیاورد.
سهمی را که عشق در شکل گرفتن شعرهای مجموعهی "شاید گناه از عینک من باشد" به عهده دارد، اندک نیست. طبایی اگرچه دیگر جوان نیست، اما آنگونه به زندگی مینگرد و آنگونه لحظات زندگی را در پرداخت و بیان عشق ترسیم میکند که خواننده باور نمیکند او به باور خود، در آستانهی پیری است و همین جا بگویم که پرداختن به پیری و نگرانی از رویارویی با آن ، یکی از دغدغههای طبایی شاعر است.
اینک زمستان، نیمه همزاد من، اسطورهی پیری!
پاپوش برفی، جامهی خاکستری گون، گیسوی شیری! ( ص ۹۶ )
و یا در غزلی دیگر آنجا که میگوید :
دیر آمدی، ای سبزگون، پاییز در راه است
پاییز می آید، زمستان نیز در راه است
لبخند تابستان نمیپاید به لبهایت
اینسان که پاییز و زمستان تیز در راه است
از من گذشت اما تو را میترسم ای سرسبز
پاییز با خشمی جنونآمیز در راه است
این میوه ها ارزانی دستی جوانتر باد
پیرم من و زنهاری پرهیز در راه است ... ( ص ۹۲ )
"عشق" که به گفتهی حافظ "یک نکته بیش نیست" ولی "از هر زبان که میشنوی نامکرر است" در آثار طبایی و بهخصوص در مجموعهی "شاید گناه ..." جلوهای دیگر و یا شاید جلوههایی دیگر و نمودهایی دیگر یافته و در زبانی تازه و با کلامی رنگین و نو، جذابیتی ویژه دارد. به چند مطلع از غزلهای طبایی گوش فرا دهیم تا بهتر دریابیم:
خاک را بیدار کن از خواب، اعجازی بهاری کن
گونههای باغ را با بوسههایت، گل اناری کن ... ( ص ۱۶۵ )
یا:
شب دمیدهست، بادبان بفرست
قایقی از ستارگان بفرست ... ( ص ۱۶۳ )
یا:
گهوارهی شکفتگیام را تکان بده
در من بریز و بر تن هر واژه جان بده ... ( ص ۱۶۱ )
یا :
بیهوده این جا آمدی، دیر است، میبینی؟
او را که میجویی دگر پیر است، میبینی؟ ... ( ص ۲۹ )
میتوان از این گونه کلام و از این سطرها و مطلعها نوشت و نوشت و نوشت که هرکدام عطری دیگر و طعمی دیگر دارد و از سفر عشق روایتی ...
یکی از شاخصههای زبانی و از وجوه متمایز کنندهی شعر طبایی از آثار دیگران، کاربرد اسطوره در بیان و به کارگیری چهرهها و ویژگیهای اساطیری در آثار او است.
طبایی، همانگونه که خود در مقدمهی کتاب نوشته است، در لحظههای سرودن و خلق شعر خود، از جاذبهی سنگین کهنالگوها و کشش اساطیر، خالی و برکنار نمانده است و حضور آنها را میتوان در اشعار او دید و خواند و حس کرد. اگرچه به باور بعضی از منتقدان او در به کارگیری اساطیر، گاه راه افراط در پیش گرفته است، اما به عقیدهی من، اساطیر در شعر طبایی نقشی تصنعی بر دوش ندارند و حضور آنها ضرورتی است که هم شاعر حس کرده، و هم خوانندهی شعر آن را درک میکند. به نمونههای زیر دقت کنید:
کاووس و نوشدارو و زخمی که ... بگذریم
ای روزگار تلخ! مرا شوکران بده ( ص ۱۶۲ )
یا :
باز غفلت زد شبیخونی دگر در خوابمان
مرگ را نوشید بر دست پدر، سهرابمان ... ( ص ۱۵۶ )
نمونهها فراوان است و با رنگ و عطر دیگر. میتوان مصراعها و ابیاتی دیگر را خواند و دید و بر آنها انگشت نهاد که در آنها سهراب، کاووس، آدم و حوا، نوح و کشتی، تبر و ابراهیم، موسی و آتش و بوتهی شعلهور، بهشت و دوزخ، پهلوی چپ آدم و آفرینش حوا، میر نوروزی، دختر نارنج و ترنج و شاهزادهای بر اسب سفید، هبوط، قابیل و سیزیف، زئوس، نوشدارو، شوکران، پرده و مُثُل افلاطون، نیلوفر و گندم و سیب و هزاران واژهی دیگر که دارای بار و مفهوم اسطورهای است به کار گرفته شده و یادآور فضا و مفاهیم اساطیری است. اینها علاوه بر واژههایی دیگر چون شب و موریانه و همسایه یا چراغ قرمز و خفاش و کلاغ و تبر و سرو و ... است که بیش و کم شاعر از آنها مفهومی نمادین اراده کرده و در جامهای از نماد و استعاره و ایهام، برای بیان مفاهیم و دیدگاه خود سود برده است. اینها هم به سخنی دیگر، حضوری اساطیری در روزگار معاصر دارند.
***
آخرین مجموعه شعر علیرضا طبایی را باید در فرصتی بهتر و در جایگاهی فراختر از این مجال اندک ارزیابی کرد.