(نیم نگاهی به مجموعه شعر "شاید گناه از عینک من باشد")
*پيشتر گفتهام كه غزل تكهای از ميراث فرهنگي ماست. عزیز و مقدس، مثل كاشيكاری مسجد شيخ لطفالله، مثل ستونهای تخت جمشيد، مثل قالي كرمان... اين قالب عزيز شعر فارسي با ما ميماند و همگام با شعر امروز ايران قد ميكشد و جزئي از هويت فرهنگي ما ميشود (چنان كه هست) در جهاني به وسعت حافظ و نيچه. آنچه شرط قبول است شعوری است كه در لابلای سطور و ابيات منتشر ميشود. با اين تفاوت كه پيام و زبان، همراه با گذر ايام تغيير مييابد تا نيازهای انسان امروز را به واگويه نشيند. اگر روزگاری حكيم و عارف و خواجه و شيخ و مولا و ميرزا نقش شاعر را بازی ميكردند، اين نقش به واژهی شاعر منحصر شده است تا فارغ از هر پيشوندی به توليد فكر بپردازد. خواه در قالب كلاسيك، خواه در قالب نو...
پس، صدور حكم فلهای، برمحكوميت غزل در روزگار ما، حكم عادلانهای نيست! همان قدر كه شاعران معاصر، در پيشبرد اهداف نيما كوشيدهاند، غزلپردازان معاصر ما نيز، دستي به سر و روی غزل كشيدهاند و با نوآوریهای شگفت خود، اين قالب را دلپذيرتر كردهاند.
جوانان زير 25 سال نيز، با تمام نوجویی و جسارت، سهمی در گسترش فضای اين اتاق فكر دارند كه بایستی در جای خود، آن را شكافت و به ضعف يا قوّت آن، بطور فنی پرداخت.
*مجموعه شعر «شايد گناه از عينك من باشد» از شاعر نجيب شيرازی، عليرضا طبایی است كه در دو دفتر، تنظيم شده است:
بخش اوّل، شامل غزلها و با نام «شيواييها» و بخش دوم با نام «نيماييها» كه تلاش آقای محمدوليزاده، ناشر پرتلاش شعر امروز، در چاپ و نشر آبرومندانه اين كتاب، ستودنی است.
در بررسی غزلهای اين مجموعه به غزل مدرن متعادل ميرسيم. غزلهایی كه نه كهنهاند و نه فرامدرن. هنرنماييهای شاعر، در عرضه پيامهای اجتماعی در جای جای اين غزلها، مشهود است و نشان از تجربهای دير سال در كار غزلسرایی شاعر دارد. شاعری كه حق بزرگی برگردن غزل امروز، و شاعران آن دارد.
تنوع وزن، گستردگی قافيه و رديف و طيف مفاهيم انسانی، با زبانی نرم و ساده و صميمي از ويژگيهای اين غزلهاست:
میخندم، امّا بغض پنهانیست با من
بيم شكستن، هول ويرانیست با من
در خانهی خود میهراسم بیتو، اين هول
چون وحشت غول بيابانیست با من
(ص 53 كتاب)
و:
خاك را، سكوت غم گرفته است
مثل آسمان، دلم گرفته است
صبح، رنج، كار، قار قار قار
بازهم، غراب، دم گرفته است
(ص 55 كتاب)
عليرضا طبایی، ميراثدار شعر دههی چهل است. یأس و نوميدی در بيت بيت شعرها، نشانگر اين واقعيت است. اما او در دههی چهل توقف نميكند او، یأس و نفرت را به انرژی مثبت بدل ميكند و از فراز زمان ميگذرد تا روايتگر اشكها و لبخندهای ملتی سترگ باشد:
چه طرفهایست درخت خشك! سر جوانه زدن داری؟
مگر سراغ بهاران را، درون خانهی من داری؟
شب شکفتگی پاکیست، گشوده هر چمنی آغوش
مگر خيال سفر كردن، به ذهن سبز چمن داری؟
(ص 100 كتاب)
و:
زمین زیر پایم، گلیمی قدیمی، فراز سرم چتری از کهکشان است
سحر میتپد مثل خون در رگانم، و در دست من جامی از شوكران است
من و آسمان، هر دو همزاد هستيم، مرا ماه و خورشيد هم میشناسند
شگفتا كه رویيدهام بر زمینی كه خاكش از آغاز نامهربان است!
(ص 120 كتاب)
*در شعرهای نيمایی اين مجموعه، اين عليرضا طبایی است كه حضور دارد و ادا در نميآورد، تقليد نميكند، و اسير روزمرگی و تكرار سوژههای ديگران نيست. خوب يا بد، خودش را تصوير و منتشر كرده است.
نميتوان نقزد كه استاد از شاگردانش عقب مانده است، نوگرا نيست، محافظه كار است، بايد در چاپ تأمل ميكرد، يا تن به پالايش شعرها ميداد و از اين قبيل حرفها... او با اين شعرها، صداقت و صميميت شعر نيمایی را به مخاطب امروز رسانده است. لذا اين فروتنی، شعرهای اين مجموعه را دلپذير كرده است:
ـ خواب میبينم
رفتهام از نردبان آسمان بالا
خواب میچينم
خواب كو امّا؟...
(ص 207 كتاب)
و:
ـ ای بوتههای زخمی صحرایی!
با آن كه از سلالهی خورشيدم
من سهمی از ستاره ندارم...
(ص 208 كتاب)
طبایی، اگر در دههی هشتاد، شعر نيمایی منتشر ميكند، نه اينكه او قادر به عدول از انحصار نيست و نميتواند پيشرو ديده شود، بل او بعد از ساليان دراز، بغض فرو خوردهی خود را منتشر كرده است و اعتقادی به گرمی بازار مكارهی شعر ندارد. او از شيرازِ شعر آمده است امّا تهران دود گرفتهی شعر، او را بچه تهرون!! نكرده است: حقّهی مهر، بدان مُهر و نشان است كه بود...
عليرضا طبایی، بدون ادّعا و بيهيچ واهمهای، دل نوشتههای خود را، عرضه كرده، و با اين مجموعهی صمیمی، زوايای پنهان زندگی شاعرانهی خود را به رخ مخاطب امروز كشيده است تا بگويد:
با گامی از صبوری و تسليم
بر مطلع سپيده و خاكستر، ايستاده است و
«فرزندی از تبار شعر» است «از دودمان خونی پرواز...»
آری، او «زهر ملال غربت» خورده و «فرصتی از مرگ نميخواهد» و اينجاست كه از گلوی شعر فرياد برآوری: اين روح سبز كيست از اشراق ناشناخته ميتابد؟
*شعرهای اين دفتر، با آنكه از كوچه باغ خاطره و ذهنيات سبز گذر دارد امّا به لهجهی انسان امروز است، طنز ظریفی در لابلای شعرها پنهان است كه شلاّقوار، برهوش ناخودآگاه مخاطب فرود ميآيد. آنجا كه روی سخن با شاهدان بازاری است:
اُعجوبههای عصر!
تمثيل استحاله پذيریها!
از شعر، شرمتان باد
گلهای بادگردان!
هر سو وزيد باد، بچرخيد
سوداگران نام!
(ص 247 كتاب)
*عليرضا طبایی، با انتشار اين مجموعه، شاعران جوان ما را به شناخت و بازخوانی دوبارهی غزل و شعر نيمایی دعوت ميكند، و هشدار ميدهد:
رنگين كمان نور، تماشاییست
امّا نه در قبيلهی كوران...
و من نيز، با اين نوشتهی كوتاه كه نتوانسته حق مطلب را ادا نمايد، صادقانه ميگويم:
حق با تو است
شايد اين بار، گناه از عينك من باشد.