بترس از آن کمان
که تیر تیزپر به سینه دارد
از آن نگاه جادویی
که نقش دل در آبگینه دارد
از آن امیدها، شتابها
که عشق نورسیده دارد.
به سرخوشی نشسته در کمین من
یگانه نازنین من.
به شوخی و فسونگری
گشاده دست بر دل غمین من.
به پردههای مهر و ناز
چه رازها که با دل رمیده دارد!
به نغمه باز کرده لب
بهار بیزوال من.
نپرسد او ز حال من.
نداند او ز لرزلرزههای تب
ز دست قیرگونهشب
پریشی خیال من.
نبیندم به دام خود
که آینه به پیش دیده دارد.
پریده در هوای او
پرندهی دلم به شوق
که ماهفام آسمان عشق
- هلال تا به بدر-
هزار و یک ترانهی لطیف
هزار و یک نوای ناشنیده دارد.
نوامبر ۲۰۰۹