راستی
چرا به نغمههای شادیانهی شعر
سکوت این شب خاموش را سینه نشکافم؟
چرا به تار ِ صوت و پرند ِ پود سخن
به قامت ظلمت ردایی از حریر نور نبافم؟
چرا ننگارم به نیت جلوهی خورشید
براین سیاهی سیال
طرحی ز صبح امید؟
به آفرین ِ عروس ِ سَحر چرا نیفشانم
گلبرگ سرخ شقایق به بام ِ هوا؟
چرا به شوق و طرب نکوبم پا؟
□
من از دیار یاسم و از سُلالهی نور
کشیده رد ِ تبارم تا "هلا انالحق" ِ منصور.
من از شرار آتش زرتشتم
مرا به ساعت میلاد
در نغمههای اوستا نگاشتند.
پیشینیان من
کجا درون قفس اندیشههای اسیر
دریچه فراز و قفس واگذاشتند؟
مرا به سکر بینش خیام
مرا به سِحر خامهی خواجهی رند
مرا به رقص رومی عاشق در مدار ِ سماع و
شمیم گلستان شیخ ِ زیرک ِ شیراز
مرا به شیههی هشدار رخش در صخرههای اساطیر
مرا به حکمت فارابی و ابوعلی سینا
به چنگ نکیسا
به بدعت نیما
به مزامیر زمزمههای وامق و عذرا
مرا به سلسلههای مردم فرزانه پیوند است.
نژاد من از پاک مردمی خردمند است.
□
باری
به باوری که سپیده میدمد عاقبت از نهایت شب
من از دریچهی آفاق
یک آسمان ستارهی نوباوه میبینم.
بر خوانچههای غرور و شعور
بشارتی از فروغ طلیعهی نور
زی مرز پرگهر روانه میبینم.
تا دور ِ منظر بیکرانهی میهن
باغهای پُر جوانه میبینم.
□
اکنون به نغمههای شادیانهی شعر
من از چه رو نسرایم امید فردا را؟
بر آسمان ِ بلند ِ جاودانهی شعر
چرا، چرا ننگارم این طلوع زیبا را؟