صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
علیرضا زرّین

از امروز و دستۀ ساری که می‌پرد

 

 

وقتی بیدار می‌شوم

با حرفهای گفته و ناگفته در سرم

با عقده‌های شکفته و نشکفته در برم

حرف سپاس می‌گذرد

از قامت خیال

و مشکلات محال

محو می‌شوند در منظر ِ گشودۀ امروز.

 

امروز و دستۀ ساری که می‌پرد

امروز و این کبود ِ سایه فکنده به کوه و دمن

امروز و این عاشقانه قلب ِ پر تپش برای من و تو

امروز و عهدهای فردا در گذارهای بی‌ثبات زمان

و این تیک‌تاکهای مطمئن ِ سکته‌های روح.

 

امروز و خاضعانه زیستن ِ هر ضمیر ِ تکبّر

امروز و بودن و دیدن در مدار ِپدیدارگشتگان ِ هزاران

امروز و عفت ِ رقم ِ رشک که رنگ می‌بازد

و بر سطح آب تحلیل می‌رود.

 

بیدار می‌شوم و می‌بینم

و بینش هر دانۀ برنج را از خود جدا می‌دارم

و دانش ساعت را به منطق زمان می‌فرستم

یک تکه ابر را از آن ِ خود می‌کنم

یک تکه کاغذ ِ سپید که به سیاهی می‌گراید

یک تکه حس ِ سلامت در جاری ِ قبایل افکار.

 

وقتی بیدار می‌شوم

و خواب را پیاده می‌کنم از خود

و خوابهایم را به یاد می‌آورم

به یاد می‌آورم که روزی‌ام را مسافری آورد

معاش ِ من به تلاش ِنان وابستگی نداشت

و از تلاشی غرور ِ زخمی‌ام برمی‌خاست.

 

بیدار می‌شوم

و بیداری از آن من است

تا خفتگی تن ِ سراب دیدۀ مرا به انتهای تشنگی ِ راه برساند.

 

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.