(درسوگ یار ناشناختهام - منصور خاکسار)
میپرسیام
کهام؟
بییار و بیدیار
من شاخهای جدا شده از
اصل و ریشهام.
دور از تو
سالهاست
چون شاخهای
فرو شده در خاک دیگرم.
در این دیار سرد
دیریست آفتاب
یک لحظه هم
به مهر
نتابیده بر سرم
لیکن
هماره در گذر عمر ِ بیبهار
گرد هزار خاطره
پوشیده پیکرم.
با من مگو
تو از غم و تیمار ِ باغبان
با من مگو
که سایه مهریست بر سرم
با اینهمه ولی
من سرد میشوم.
با شاخههای تشنه
که دارد هوای رشد
با غنچههای ناشده بر شاخه
گل هنوز
من زرد میشوم.
ای بر توام
هماره
ز زندان ِغم
درود!
بیشعر و بیسرود
بییار و بیدیار
بنگر
که با تمامی شوری که
در من است
پائیز در رگان من
افسرده خون
چه زود!
کهام؟
من شاخهای جدا شده از
اصل و ریشهام.
سالهاست
چون شاخهای
فرو شده در خاک دیگرم.
دیریست آفتاب
یک لحظه هم
به مهر
نتابیده بر سرم
لیکن
هماره در گذر عمر ِ بیبهار
گرد هزار خاطره
پوشیده پیکرم.
تو از غم و تیمار ِ باغبان
با من مگو
که سایه مهریست بر سرم
با اینهمه ولی
من سرد میشوم.
با شاخههای تشنه
که دارد هوای رشد
با غنچههای ناشده بر شاخه
گل هنوز
من زرد میشوم.
ای بر توام
هماره
ز زندان ِغم
درود!
بیشعر و بیسرود
بییار و بیدیار
بنگر
که با تمامی شوری که
در من است
پائیز در رگان من
افسرده خون
چه زود!