صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
م. آرمان

شب است هنوز...

 

·        شب است هنوز....

 

 

با شباني تيره چون افسانه هايش تلخ و پر نيرنگ
تا خراب آلوده‌ي انديشه هايش باطل و بي راه
و از شر سخن‌هايش،  پليد و کذب چون شيطان
و از گنداب مکر او چو دندان‌هاي تيز او کثيف و خرد
بدم مي آيد از اين زندگي ديگر.

 

در غبار وحشت کابوس‌هايش، خواب‌هاي ما همه ويران
و از طرح سخن‌هاي دروغش، رنگ‌ها بي رنگ
حرف‌ها بي گاه
صداي ضجه‌ها- غمگين و دل خسته
قفس‌ها- سنگ و در بسته
که فريب است و ملالت وار حرف او                     


او به دستش دشنه‌هايي سخت و سنگين وار- مي آرد
و از فرط گناه بي کرانش- شرم مي بارد

همان  وهم نگاهش پست و بيگانه-
همان ايمان مسدودش لئيمانه
همه را جز خودش از نيست مي داند

اندک اندک مي کشاند قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفر او- بسان چهره اش آرام-
- و بي ديد از ره ديدن چه مي کوشد؟
چه مي جوشد؟
همه گلهاي باغستان ما  افسوس!

رداي شوم اهريمن به تن کردند
دريغ و درد بر اين زهد ِ ننگ آور

همه گلهاي باغ چون خارها سردند
و گل‌هاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند
کسي از اين جنايت‌هاي خاموشش نمي داند
و در تيرگي افسانگي اش تلخ و پر تزوير- مي ماند
انتقامي سخت در راه است

گلوها از ستم لبريز
و لب‌ها در سخن بي چيز
و گل‌هاي جوان قرباني اين گرگ هار انديش-

اندک اندک مي کشاند - قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفرآميز او چون چهره اش آرام
قفس ها هر شبي در خواب پرواز کبوترهاي پر اميد
همه انديشه ها پژمرده و نوميد
و گل‌هاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند

 



نظر خوانندگان: 6 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.