... سعی نکن زیاد شعر بگویی. فریفتهﻯ هیجان و شدت نشو. بگذار همه چیز در ذهنت ته نشین شود، آنقدر ته نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتاده. زندگی کن تا از یکنواختی بیرون بیایی. آدم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد، هر روز استحاله ای در او صورت می گیرد و این استحاله است که انسان را لحظه به لحظه و روز به روز می سازد و وسعت می دهد. وقتی دیدی که داری یک ایدهﻯ مشخص را تکرار می کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار، مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز دوباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت از میان برود. حالا بگذار دیگران بگویند که "دیدی، این یکی هم تمام شد." اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمی خواهد جوابش را بدهی. فقط در دلت و به خودت بگو که من کارخانهﻯ شعر سازی نیستم و دنبال بازار هم نمی گردم. من گمان می کنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلاقیت رسید، تنها وظیفه اش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد.
"وزن" را فراموش نکن، به توان هزار فراموش نکن، حرف مرا گوش بده. به خدا آرزویم این است که استعداد و حساسیت و ذوق تو در مسیری جریان پیدا کند که در یک مسیر قابل اطمینان و قرص و محکم باشد. حرفهای تو این ارزش را دارد که به یاد بماند. من معتقدم که تو هنوز فرم خودت را پیدا نکرده ای و این راهی که می روی راه درستی نیست. این چیزی که تو انتخاب کرده ای اسمش آزادی نیست. یک نوع سهل بودن و راحتی است. عیناً مثل این است که آدمی بیاید تمام قوانین اخلاقی را زیر پا بگذارد و بگوید من از این حرفها خسته ام و همین طور دیمی زندگی کند. در حالی که ویران کردن، اگر حاصلش یک نوع ساختمان تازه نباشد، بالنفسه عمل قابل ستایشی نیست.
تا می توانی نگاه کن و زندگی کن و آهنگ این زندگی را درک کن. تو اگر به برگهای درختها هم نگاه کنی، می بینی که با ریتم مشخصی در باد می لرزند. بال پرنده ها هم همین طور است. وقتی می خواهند بالا بروند، بالها را به هم می زنند، تند تند و پشت سر هم. وقتی اوج می گیرند، در یک خط مستقیم می روند. جریان آب هم همین طور است. هیچ وقت به جریان آب نگاه کرده ای؟ وقتی یک سنگ را در حوضی می اندازی، دایره ها را دیده ای که با چه حساب و فرم بصری مشخصی در یکدیگر حل می شوند و گسترش یدا می کنند؟ هیچ وقت حلقه های کندهﻯ درخت را تماشا کرده ای که با چه هماهنگی و فرم حساب شده ای کنار هم قرار گرفته اند؟ اگر این حلقه ها می خواستند همین طور بی حساب به راه خودشان بروند، آن وقت یک کندهﻯ درخت، دیگر یک حجم واحد نمی شد. در تمام اجزای طبیعت این نظم وجود دارد. این حساب و محدودیت وجود دارد. تو اگر بیشتر دقت کنی، حرف مرا خواهی فهمید. هر چیزی که به وجود می آید و زندگی می کند، تابع یک سلسله فرمها و حسابهای مشخصی است و در داخل آنها رشد می کند. شعر هم همین طور است و اگر تو بگویی نه، و دیگران بگویند نه، به نظر من اشتباه می کنند. اگر نیرویی را در یک قالب مهار نکنی، آن نیرو را به کار نگرفته ای و هدر داده ای. حیف است که حساسیت تو هدر برود و حرفهای قشنگ و جاندار تو فرم هنری پیدا نکنند. یک روز خواهی فهمید که من راست می گفتم.
( دفترهای زمانه- شماره ١٣)