· گفتی باید ....
گفتی :
"باید
دل کند و زین دیار سفر کرد
وز ذهن
- خوب و بد-
هر یاد و یادگار به در کرد
وانگاه
از هرچه نه دلخواه
یا هرچه به دل بار
سرمست و بیقرار گذر کرد."
گفتم :
"گیرم
بتوان به هر دیار مقر کرد
وز هرچه هست سخت و دل آزار
حذر کرد
اما
ای دوست میشود
از خویشتن فرار مگر کرد ؟"
· آرزویی ...
آرزویی نیست
زیر سقف بودنم
از زندگانی گفتگویی نیست
های و هویی نیست
مثل مخروبهی اتاق خانهی همسایهمان خالی
ذهنم از شادی و
از اندوه
جایگاه آن همه آمال مالامال از فردای پر زیبایی بشکوه
خاطراتم را سواری میرسد از راه
تا گذشت سالهای دور خود را
زیر بیسقفی من
از سینهاش بیرون فرستد آه:
"راستی
اینجا چه بود؟ ...
آری
این اتاق عشقهایم بود
در رفش
دیوان شعر سعدی و حافظ
قاب عکس دوستیهامان
به دیوارش
آن طرف هم
باغچه با تک درختی سبز
زیر سایهش گل
- آری آنجایی که دستم را گزد خارش-
سوی دیگر
زیر چتر سادهی فوارهای در اوج
حوض ماهیهای رنگارنگ
- آن که کاشیهاش اکنون
خفته زیر
خاک و چوب و سنگ -
این حیاط انگار
پیش از اینها بود
مثل دنیایم وسیع و باز
لیک اینک
مثل حالایم
کوچک و دلتنگ ..."
فکری و
لبخندهای و
قطرهای هم اشک
وانگه آرام و به خاموشی
آن سوار روزهای دور
میسپارد راه
میگذارد باز تنهایم
در سکوت این فراموشی
آرزویی نیست
زیر سقف بودنم
از زندگانی گفتگویی نیست
های و هویی نیست
۶۸/۷/۱۵