صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
م. آرمان

صبح لبخند

 

آسمان را چون هزاران طاق ِ بی‌شعله
به خفيه گاه ِ سرد ِ خويشتن
در قفس کردند

چشم ها را
با نگاه ِ اين خراب ِ نقش ها، تاريک
سهم ديدن نيست
در سحرگاهان چراغ خانه - چون اميد من لبريز
بر نمی‌سوزد

همچنان در چشمه‌ها خورشيد غم چون دختری افسرده بر بالين بخت خود
اندکی بر خود نشاط صبح زرين سر نمی‌گيرد

پشت اين طوفان سوار مرگ ما در راه پست خود
در نبردی کينه‌آور کرده در سر نقشه‌های موت را
                                                            تصوير

تا ورای هر خرابی
بودنی باشد!!!


پشت اين ويرانه‌ها چون سايه‌های بی‌زوال شب
چهره‌ها بی‌رنگ و بی‌جان اند
                                      آه

 
اندک اندک
 
بی‌نشاطي پر ز دردی کهنه بايد مرد
خانه‌ها بی‌ناله‌ها در خواب صبحی
در سکوت يکدگر هستند سرگردان !!!

وليکن
من به کارگاهی فکر خود
هر نفس هر نقش
می‌کشم بانگ رسيدن را به اين شبگير
با هزاران حيله چون افسون چشم شب
از رهایی می‌زنم بار دگر لبخند
تا ببينم صبح فردا
...

اوایل خرداد 87

 

 



نظر خوانندگان: 9 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.