· در زلال شعر
در فراسوی ضمیر هر شعر
نکتهای بارور رنج و اَلم
یا خط صاعقه وار فکری
جوشش چشمهی احساسی گرم،
یا نویدی ز کسی، بهرِ کسی
از غم آینده
یا که افسوس گذشته
جریان رو به تکامل دارد.
در زلال هر شعر
از حریم ادراک
تا جنون اشباع
از بلور احساس
تا تف یک فریاد،
حاصلی است شناور در ذهن،
صیقلی است به روح در عذاب
گاه تا میل مهاجر به سفر
گاه از دم کمتر
از نفس عاجزتر
گاه عصیان زدهی پا به فرار
گاه راکد ،
چو سکوت مرداب
حاصلی است شناور در ذهن،
صیقلی است به روح در عذاب
تا که شاید گَهگاه
روح عریان بشود از هر چیز
یا که از خلوت خود
پا به گریزی بزند
☼☼☼
در فراسوی ضمیر هر شعر
خلوت حادثه مشغول شکار حسی ست
که از آن حس بدیع
چشم ِ غمگین بتراود اشکی
یا که لبخند شود حاصل شوق.
گاه اندیشهی پاک
در شکاف تنِ دیرینه غمی گُم بشود
گاه ناکام شود
گاه ِ دیگر به حریر دل ِگلبرگ ِ صفا تخم کند
سایهی هر شعری
روی تندیس رخ انسانها،
سایه ی رهگذر است
...
فکرها در سفر است!
کپنهاک 22/9/ 1998
· سلام ابریشمین
سلامی،
با چه آرامی
درونم آمد و بگذشت از مجرای بیداری
دو دست پیچکی با اندکی تأکید
گِرد جسم آشوبین من پیچید
و گرمای وجودی همچو رودی، از ترنّم
در فضای ساکت و حیران من پاشید
صدای پای اشکی
کهنه رشکی را زدود از ذهن ِ بی تابم
و آنگه خلسهی تفدار احساسی
چو بوی غنچهی یاسی،
خیال انگیز
دو پلک اضطرابم را فرو بست
دریغا خواب میبینم، که می بینم،
سلامی، با کلامی ، جنس ابریشم
بروی مبهم ِ خواب ِ پریشم،
رنگ ِ معنا می زند امشب!
کپنهاک 30/10/ 1998