آقای رضا براهنی! شما در ابتدای رسالهی "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" که در آن دلایل رویگردانی خود از شعر نیمایی و پشت کردن به آن را، با شرح و تفصیل طولانی بیان کردهاید، نوشتهاید که "بخشی از بحرانی که در شعر فارسی پیش آمده این است که آدمها به صورت درونی با هم گفتوگو میکنند؛ لااقل با من این گفتوگو را درونی نگاه داشتهاند، چرا که توضیح دادن من، دقت، صرف وقت، تحقیق و تفکر میخواهد، و شرایط اندیشه در ایران مغرضانهتر و کانالیزهتر از آن است که کسی به جد جرأت توضیح دادن تفکر جدی را داشته باشد." (ص ۱۲۵)
بر این مبنا و برای اینکه به سهم خود از این بخش از بحرانی که به گمان شما، برای شعر فارسی پیش آمده، بکاهم و کمک کنم تا شرایط از حالت بحرانی خارج شود، بر آنم که در متنی چند بخشی که به تدریج، در چند شمارهی مجلهی اینترنتی "دینگ دانگ" منتشر میشود، با شما به صورتی کاملاً باز و بیرونی و صریح گفتوگو کنم و رسالهی "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" شما را زیر ذرهبین نقد و سنجش قرار دهم و ایرادها، نادرستیها، کجنگریها و ضعفهای استدلالها و احکام آن را، روشن و آشکار نشان دهم.
در این مجموعه مقاله که اینک بخش نخست آن را پیش رو دارید، فقط به آن قسمتهایی از رسالهی شما میپردازم که دربارهی شعر نیمایی نوشته شده و این شعر نقد و بررسی شده است؛ و به قسمتهای دیگر رسالهی شما که در آن به نقد نظریات شاعران معاصر دیگر، از جمله شاملو پرداخته شده، کاری ندارم و نقد و سنجش این قسمتها را به فرصتی دیگر وامیگذارم.
اینک نقد ِ انتقادات شما بر شعر نیمایی از منظر شعر آزاد نیمایی.
۱- آقای براهنی! شما ادعا کردهاید که نیما یوشیج به طور مفصل و مبسوط سبک و فرم شعر خود را توضیح داده است، و در این باره چنین نوشتهاید:
"نیما در بیش از هزار و پانصد صفحه نامه، مقدمه، تعریف و تبصره، حرفهای همسایه، یادداشتهای روزانه و غیره توضیح می دهد." ( ص ۱۲۳)
این ادعا به هیچ وجه درست و دقیق نیست. بخش بزرگی از این بیش از هزار و پانصد صفحه نوشتهی نیما، نامههای خصوصی او به همسرش، خواهر و برادر و مادرش، و دوستان و آشنایانش است و هیچ ربطی به شعر ندارد، بخشی دیگر یادداشتهای روزانهی اوست دربارهی مسائل مختلف زندگی اجتماعی و فردیاش، بخشی دیگر توضیح دربارهی مفهوم کلی شعر و دیدگاههای او در این باره و انتقادات او بر شعر شاعران کلاسیک یا معاصرش است، و فقط بخش خیلی کوچکی، یعنی کمتر از صد صفحه، دربارهی شعر آزادی که خودش ابداع کرده و فرم و سبک و ویژگیهای اصلی آن است. این کمتر از صد صفحه هم مطالبی نامنسجم، گسسته و پراکنده است که به صورت نامه یا یادداشت نوشته شده، و در آنها نیما یوشیج به مناسبت مسالهی خاصی که برایش مطرح بوده یا پرسشی که کسی طرح کرده، به موضوع خاصی پرداخته و دربارهی آن توضیح داده است، بدون آنکه به موضوعات دیگر توجه کند و بخواهد مسأله را به صورت همهجانبه و در کلیت خود در نظر بگیرد. به همین دلیل گاهی بعضی ناهمخوانیها و ناسازگاریها بین مطالبی که در این نامهها و یادداشتهای پراکنده، در توضیح پیرامون شعر آزادش نوشته، وجود دارد که طبیعی و قابل درک است. اما شما رندانه از این ناهمخوانیها سوء استفاده کرده و کوشیدهاید تا با زیر ذرهبین گذاشتن آنها کلیت شعر نیمایی را نفی کنید؛ و من به جای خود در این باره بیشتر توضیح خواهم داد.
واقعیت این است که متأسفانه نیما هرگز این مجال را به دست نیاورد که آرزوی بزرگش را که نوشتن شرح کامل و منظم فرم شعرش بود، و او آن را مقدمهای بر عروض خود مینامید، تحقق ببخشد و متنی منسجم و پیوسته و همهجانبه در توضیح و تبیین فرم و سبک شعرش بنویسد. نیما در "حرفهای همسایه" این آرزو را چنین بیان میکند:
"میبینید طریقهی آزادی را که من با دقت و سالها زحمت ایجاد کردهام اما هنوز نفهمیدهاند و امتحان میکنند. و من مجبورم که مقدمهی خود را روزی، اگر عمری باشد، راجع به عروض خودم تمام کنم." (حرفهای همسایه- ص ۱۲)
در نامهای دیگر، خطاب به همسایه، در خرداد ۱۳۲۴ چنین مینویسد:
"همسایه!
خواهش میکنم این نامهها را جمع کنید. هرچند مکررات و عبارات بیجا و زوائد زیاد دارند و باید اصلاح شود، اما یادداشتهاییست. اگر عمری نباشد برای نوشتن آن مقدمهی حسابی دربارهی شعر من، اقلاً اینها چیزیست."
افسوس که پیشبینی نیما درست از کار درآمد و عمر کوتاه نیما کفاف نداد تا بتواند به آرزویش برسد و مقدمهی عروض خود را بنویسد و در آن، اصول شعر آزاد خود را به صورت منسجم بیان کند. در نتیجه از او دربارهی فرم و سبک شعر آزادش جز همین یادداشتهای به قول خودش دارای "مکررات و عبارات بیجا و حشو و زوائد زیاد" که در بعضی از جاها ناهمخوان و ناسازگار بودند، به جا نماند.
۲- آقای براهنی! شما ادعا کردهاید که شعر بیان معنا، یا به قول شما "بیان مطلب" نیست و شاعر تا وقتی شعر نسروده، نمیداند که چه معنایی را میخواهد بیان کند؛ بنابراین، پیش از سرایش شعر اصلاً معنایی وجود ندارد که شاعر بخواهد آن را بیان کند. در نتیجه، شعر نه جز خودش چیزیست و نه جز در خدمت خودش در خدمت چیزیست، فقط سلطان بلامنازع اجرای زبانی است.
نوشتهی شما در این باره چنین است:
"کسی که شعر را بیان مطلب بداند، نخواهد دانست شاعر چه میگوید. شاعری از اجرای شعر سرچشمه میگیرد و اجرای شعر تمهیدات بیان شاعری را مطرح میکند و نه بیان مطلب را. یعنی شعر خوب، شعریست که خود بیان شاعری را در هر نوبت اجرایی، با اجرای خود بشکند و تعریف کند، تعریف کند و بشکند، و این تعریف کردن، در ذات آن "اجراییت" ادبی است و تا موقعی که اجرای شعر صورت نگرفته و خود عمل "اجرا" را به رخ نکشیده، طوری که آن به رخ کشیدن در واقع فقط نوع اجرای او را، مثل مهر و اثر انگشت و امضا و در واقع کروموزومها و "دی ان اِ"ی او باشد، هنوز مطلبی پیدا نشده است که یکی بگوید شعر برای بیان مطلب است. مطلب ممکن است بعداً بیاید. بدین ترتیب، شعر، سلطان بلامنازع اجرای زبانی، در خدمت هیچ چیز جز خودش نیست." (ص ۱۲۵)
این تعریف شما از "شعر خوب" بیشتر به شوخی میماند تا جدی، و جز بازی با کلمات چیزی نیست، و نه محتوایی دارد نه معنایی. آخر کدامیک از شاعران بزرگ کلاسیک یا معاصر ما که شعر خوب کم نگفتهاند به این شیوهای که شما تعریف کردهاید شعر گفتهاند و شعرشان در هر نوبت اجرایی، با اجرای خود بیان شاعری را شکسته و تعریف کرده، و تعریف کرده و شکسته!؟ فردوسی و خیام به این شیوه شعر سرودهاند؟ عطار و مولوی اینطوری شعر گفتهاند؟ سعدی و حافظ به این روش شعر اجرا کردهاند؟ نیما اینطوری شعر گفته؟ اخوانثالث و کسرایی و شاملو و مشیری و نادرپور و فروغ اینطوری شعر گفتهاند؟ کدام شاعر خوب ما اینطوری شعر سروده؟
برای تمام شاعران بزرگ ما شعر، دقیقاً، و درست برخلاف ادعای شما، بیان معنا بوده، ابلاغ مطلب و رساندن پیام بوده. تمام آنها برای این شعر سرودهاند که حرفی با مخاطبان خود بزنند و مطلبی را بیان کنند. اصلاً شعر جز بیان معنا چیزی نیست، و این معنا هم درد و رنجیست، یا شور و هیجانیست، یا حس و عاطفه و اندیشهایست که به هر دلیل در ذهن شاعر انگیخته شده و به او معنایی الهام کرده و او را صاحب پیامی کرده که حس میکند باید آن را با دیگران درمیان بگذارد و به آنان برساند، در نتیجه شاعر با سرودن شعر میکوشد تا آن معنا و مطلب را بیان کند و آن پیام را برساند. شعر خوب ما همیشه، از زمان رودکی تا امروز، چنین بوده و هست.
شاید منظورتان از "شعر خوب" که بنا به تعریفتان شعر فارغ از مطلب و رها از معناییست که باید "بیان شاعری را در هر نوبت اجرایی، با اجرای خود بشکند و تعریف کند، تعریف کند و بشکند، و این تعریف کردن، در ذات آن اجراییت ادبی" باشد، همان چیزهای بیاصل و نسب ِ بیپدر و مادریست که به همت شما و تنی چند از گردانندگان صفحات شعر برخی از نشریات ادبی و مدرسان کلاسها و استادکاران کارگاههای شعر در بیست و چند سال اخیر مد شده و صفحات شعر نشریات و سایتها و وبلاگهای اینترنتی را پر کرده، و البته به هیچ وجه هم چیز بدیع و تازهای نیست و سابقهای چند دههای دارد که به دو پدر اصلی این نوع "چیزسرایی"، تندرکیا و "آهنگینگو"هایش و هوشنگ ایرانی و "جیغ بنفش"اش میرسد؛ منتها در بیست و چند سال اخیر به صورت یک شبهوبای مسری کلامی، حالت اپیدمی پیدا کرده و شیوع همگانی یافته و به سرعت از این به آن سرایت میکند. این نوع "اجراییت" ادبی چنان کار شاعری را سهل و ساده کرده که هر بیقریحهای میتواند در عرض یک ساعت یک دفتر چهل برگ از این نوع "شعر خوب" پر کند!
۳- آقای براهنی! شما ادعا کردهاید که بخش دیگری از بحران حاکم بر تفکر شعری در ایران ِ امروز ناشی از تضادهای موجود در شعر نیمایی و تضاد توضیحیست که نیما از شعر و اجرای عمل شاعری خود داده، با نوع اجرایی که از اثر تحویل داده است. شما در این باره چنین نوشتهاید:
"بخش دیگری از بحران حاکم بر تفکر شعری در ایران، در عصر ما، ناشی از تضاد توضیحی است که نیما و شاملو از شعر خود و اجرای عمل شاعری خود دادهاند با نوع اجرایی که از اثر تحویل داده است. خلاصهی آن تضاد این است: گاهی توضیحات با اجرا تطبیق میکند و گاهی تطبیق نمیکند." (ص ۱۲۵)
و پس از مقداری بحث دربارهی ویژگیهای نیروی آفرینش شعر، چنین افزودهاید:
"نیروی خلاقیت به صورتی است که وقتی نیما دقیقاً از روی تعاریف جدید شعر میگوید، گاهی ممکن است شعرش خوب از آب درآید و گاهی ممکن است خوب از آب درنیاید (این یک بخش)؛ و دیگر اینکه وقتی او شعرش را گفت، میبینیم طبق آن تعاریف نگفته است، ولی شعر شعر خوبی است (و این بخش دوم)." (ص ۱۲۷)
سپس چنین ادامه دادهاید:
"وقتی که طبق تعاریف نیما، بعضی از شعرهای نیما خوب از آب درمیآید و بعضی از شعرهایش خوب از آب درنمیآید، و یا شعرهایی که در تضاد با آن تعاریف گفته، شعرهای خوبی هستند، ما میگوییم هم از نظر تئوریک شعر و هم از نظر اجرای شعر، یک جای خالی، مخفی و پنهان وجود دارد که باید به وسیلهی نوع دیگری از کار تئوریک و اجرای ادبی پر شود." (ص ۱۲۷)
و نتیجهی نهایی شما در این قسمت از بحثتان چنین است:
"وقتی خود نیما نیمایی نیست، چرا من باید بگویم نیمایی هستم؟" (ص ۱۲۶)
در همین چند جملهی شما مغلطهی عجیبغریبی شده که شگفتانگیز است و نمیدانم آن را به چه حسابی باید گذاشت؟
در پاسخ به این مغلطهی آشکار باید بگویم که اگر شاعر نظریهپردازی نتواند نظریهی خود دربارهی شعر را در شعرش به طور دقیق و مو به مو اجرا کند، این دلیل بر نادرستی یا ناکارآمدی نظریهی او نیست، بلکه حداکثر میتواند دلیل بر ناتوانی و ضعف شاعر در اجرای نظریهاش باشد. در مورد نظریهی شعر نیمایی هم همینطور است. یعنی حتا اگر فرض کنیم که ادعای شما درست است و به قول شما، نظریهی شعر آزاد نیمایی با سرودههای نیما در "تضاد" است و "گاهی توضیحات با اجرا تطبیق میکند و گاهی نمیکند"، نمیتوانیم از این فرض نتیجه بگیریم که نظریهی شعری نیما نادرست و ناکارآمد است. از این فرض حداکثر این نتیجه را میتوان گرفت که نیما در اجرای نظریهاش دچار ناتوانی و ضعف بودهاست و به هر دلیلی نتوانسته نظریهاش را در شعرش اجرا کند و مطابق نظریهاش شعر بگوید. بنابراین اگر شعر نیمایی ِ نیما بد از آب درآمده باشد یا شعر غیر نیمایی ِ او خوب از آب درآمده باشد، هیچکدام از اینها دلیل ناکارآمدی و نادرستی نظریهی شعر نیمایی نیست و هریک از اینها حداکثر میتواند دلیل بر ناتوانی نیما در به کاربردن نظریهاش باشد.
اما بحرانی که شما ادعا میکنید که نظریهی شعر نیمایی بر تفکر شعر امروز ایران حاکم کرده، بحرانی توهمی و ساخته و پرداختهی ذهن شماست و واقعیت ندارد. یعنی نه اصلاً تضادی بین نظریهی شعر نیمایی و شعرهای نیما وجود دارد و نه این نظریه بحرانی بر تفکر شعر امروز ایران حاکم کرده است. بحران را مخالفان شعر نیمایی و واردکنندگان ِمونتاژکار ِنظریههای شعر وارداتی (به خصوص نظریههای وارداتی ِ صادره از سوی جریانهای بیاصل و نسب در شعر مدرن و پست مدرن فرانسه) بر شعر امروز ایران حاکم کردهاند.
دیگر اینکه این نظر شما که میگویید بین تئوری شعر نیمایی و اجرای این تئوری توسط نیما تضاد وجود دارد و تئوری گاهی با اجرا تطبیق نمیکند، نشاندهندهی این واقعیت است که یا اطلاع درستی از نظریهی شعر نیمایی ندارید یا میخواهید این نظریه را تحریف کنید و به صورتی غیر از آنچه هست وانمود کنید. بنابراین برای روشن شدن کامل موضوع از شما که میگویید "وقتی خود نیما نیمایی نیست، چرا من باید بگویم نیمایی هستم؟" میپرسم: آقای براهنی! مگر اصول شعر نیمایی چیست که طبق آن اصول نه نیما شاعر نیماییست و نه شما شاعر نیمایی هستید؟
واقعیت این است که آنچه شما به عنوان اصول نظریهی نیمایی ارائه میدهید و بر طبق آنها نیما و خود را شاعر غیر نیمایی میخوانید، مجموعهایست از یادداشتهای کوتاه و نامههای پراکندهی نیما که آنها را به صورت نامنسجم و گسسته، در پاسخ به برخی از مسائلی که برایش مطرح میشد یا دیگران به صورت سوال برایش طرح میکردند، با تمرکز روی یک وجه یا یک جنبهی خاص، بدون در نظر گرفتن سایر وجهها و جنبهها، در زمانها مختلف و در شرایط گوناگون، نوشته و هرگز مجموعهای منسجم و جمعبندی شده از نظریات او نبوده است، در نتیجه گاهی چنین به نظر میرسد که برخی از مطالب با هم سازگاری و همخوانی چندانی ندارند. شما با تکیه بر این نوشتهها که گاهی هم به طور ناقص و نصفهنیمه نقلشان میکنید، میکوشید تا نظریهی شعر نیمایی را دارای تضادهای اساسی و بنابراین ناکارآمد و ناقص و دارای جای خالی نشان بدهید و سپس خود را منجی رهایی بخش شعر امروز فارسی از بحران نیمایی و قهرمان میدان پر کردن جاهای خالی آن و رفع نقصهای شعر نیمایی جا بزنید. مغلطهکاری بزرگ شما در همین راستاست.
همانطور که در ابتدای این نوشته اشاره کردم، متأسفانه نیما فرصت نکرد که اصول شعر آزاد خود را به صورت منظم و منسجم و مبسوط به رشتهی تحریر درآورد و به صورت مجموعهای پیوسته و کامل بنگارد، و افسوس که از او جز همان نامهها و یادداشتهای پراکنده چیزی به یادگار نمانده است. اما اصول اساسی شعر آزاد نیمایی، به صورت خیلی فشرده چنین است:
· شعر آزاد نیمایی شعریست دارای وزن عروضی که طول وزنی سطرهای آن متفاوتاند و سطرها بر حسب نیاز شاعر و حجم مطلبی که میخواهد بیان کند میتوانند کوتاه و بلند شوند، و میزان درازی یا کوتاهی آنها از اختیارات شاعر و بنا به تشخیص و ذوق اوست، و البته باید سطرها پایان بندی مناسبی داشته باشند تا از هم تفکیک شوند و این پایان بندی هم قاعدهای دارد.
· شعر آزاد نیمایی، بر خلاف شعر کلاسیک، مقید به قید قافیه نیست و آوردن قافیه یا نیاوردنش از اختیارات شاعر است. منتها توصیهی نیما این است که تا حد امکان و توان، قافیه در جایی و به صورتی آورده شود که زنگ مطلب و چفت و بست دهنده به شعر باشد.
· شاعر شعر آزاد نیمایی باید تلاش کند که در حد امکان و توانش وزن و موسیقی سطرهای شعرش انتظامی طبیعی داشته باشد و هرچقدر که می تواند آهنگ شعرش را به نثر موزون گفتاری- یعنی نثری که دارای وزن است و ویژگی توصیفی- روایی دارد و برای دکلمه و اجرای نمایشی مناسب است- نزدیک کند.
· شاعر شعر آزاد نیمایی این اختیار را هم دارد که اگر لازم دید در یک شعر از بیش از یک وزن عروضی استفاده کند، البته استفاده از این اختیار دارای شرایطیست و بیقاعده و نظم نیست، و باید به صورتی باشد که موسیقی طبیعی شعر، و هماهنگی و انسجام ترکیب آن، حفظ شود و شعر از نظر آهنگ و موسیقی دچار خلل و نقصان نگردد.
این چهار قانون ساده و روشن قانون اساسی شعر آزاد نیمایی است و بیشتر چیزهایی که نیما در یادداشتها و نامههایش نوشته در توضیح و تشریح و تبیین و تفسیر این چهار قانون اساسی بوده است، و سایر مختصاتی که نیما در نوشتههایش به آنها پرداخته، از جمله مطالبی دربارهی فرم، تصویر، عینیت و ذهنیت، سمبول و غیره، مربوط به مختصات فرعی و مشخصات حاشیهای این شعراست و اهمیت اساسی ندارد.
این چهار اصل اصولیست که نیما تمام شعرهای آزادش را بر اساس آنها سروده و در حد امکان و توان و بضاعتش سعی کرده، این اصول را در آفرینش شعرهای آزادش رعایت و اجرا کند؛ و برخلاف ادعای شما نیما حتا یک شعر آزاد هم ندارد که برخلاف این اصول و با زیر پا گذاشتن و پشت کردن به آنها سروده باشد. اگر نمونهای سراغ دارد بفرماید تا ما هم بدانیم و از اشتباه بیرون بیاییم. اما اینکه آیا نیما موفق شده در تمام شعرهای آزادش این اصول را به طور کامل و دقیق به کار ببندد یا نه، مسالهای دیگر است که هیچ ربطی به اصول شعر آزاد نیمایی ندارد، و اگر گاهی موفق نشده ضعف و نقص ناشی از اصول و نظریهی شعر نیمایی نیست بلکه ناشی از برخی نارساییها، پیچیدگیها و ضعفهای زبانی نیماست که گاهی به شعرش لطمه زده و مانع شده تا بتواند در تمام شعرهایش اصول اساسی شعر آزادش را به طور کامل و بی عیب و نقص بهکار ببندد.
حال، آقای براهنی، بر مبنای این چهار قانون، به عنوان قانون اساسی شعر نیمایی، بفرمایید، تا بدانیم آیا شما شاعر نیمایی هستید یا نه، و اگر نیستید چرا نیستید؟
۴- آقای براهنی! شما ادعا کردهاید که پس از عبور از نیما و شاملو، بخش اعظم شعر معاصر جهان را هضم و جذب و درونی کرده و پس از آن به سوی شعری منحصر به فرد حرکت کرده و صاحب سبک ویژهی خود شدهاید. شما در این باره چنین نوشتهاید:
"مهمترین خصیصهی شاعری من، در عبور از این دو (نیما و شاملو) به سوی شعری است که پس از درونی کردن بخش اعظم شعر معاصر جهان، ربطی به شعر این دو و آن بخش اعظم شعر جهان ندارد و اشتراک این شعر با شعرهای دیگر در این است که در کلیات همه با هم تحت عنوان شعر قرار میگیرند" (ص ۱۲۶)
آقای براهنی! در اینجا ادعای گزافی کردهاید که ناراستی آن به روشنی آشکار است. از شما میپرسم که چهگونه بخش اعظم شعر جهان را درونی کردهاید؟ آیا به جز زبانهای فارسی و انگلیسی و ترکی زبان دیگری هم میدانید؟ اگر نه، پس چطوری بخش اعظم شعری را که به زبانهای آلمانی و فرانسه و ایتالیایی و اسپانیولی و روسی و چینی و هندی و سایر زبانهای اقوام گوناگون جهان سروده شده درونی کردهاید؟ آیا با خواندن ترجمههای این شعرها آنها را درونی کردهاید؟ اگر چنین است، آیا امکان دارد که کسی با خواندن ترجمههای غزلیات حافظ و رباعیات خیام آنها را درونی کند؟
(ادامه دارد...)