صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
سعید سلطانی طارمی

استعاره در فلسفه و ادبیات (با نگاهی به استعاره از نظر آقای عنایت سمیعی)

 گفته ‌می‌شود نخستین استعاره‌ها در اعماق تاریخ پدید آمدند، زمانی که انسان در اثر وحشت یا ستایش نخواست نام شیء یا جانور یا پدیده‌ای را بر زبان آورَد، ناگزیر آن را با واژه‌‌ای که مصداقش مشخص‌ترین شباهت را به آن داشت مورد اشاره قرارداد. این ماجرا  شبیه آن است که جوانی دختری را دوست داشته باشد ولی در جمع نتواند او را با نام اصلی‌اش معرفی کند، در این صورت به جای آن، واژه‌ای را به کار می‌برد که در نظر او معشوفه‌اش در صفات و ویژگی‌هایی شبیه به آن است. مثلا به جای محبوب فرض کنید از واژه های "گل- ماه - آهو " و... استفاده می‌کند. طبیعی است که هر واژه ای را نمی‌تواند به جای محبوبش به کار برد؛ زیرا شنوندگان او باید بین محبوب و واژه‌ای که به جای آن می‌نشیند چنان رابطه‌ی مشخصی را احساس کنند که در دریافت مقصود او اشتباه نکنند؛ مثلا او نمی‌تواند از واژگانی مثل سنگ  یا چوب یا موج به جای نام محبوبش استفاده کند. یا کودکی را فرض کنید که از موجودی می‌ترسد و باور دارد که نباید نام او را بر زبان آورد، در عین حال مجبور است درباره‌ی آن حرف بزند. به نظر شما آن کودک آن موجود را با چه واژه‌ای باید مورد اشاره قرار دهد که شنونده‌اش در درک مقصود او اشتباه نکند؟ طبیعی است تا جایی که اطلاعاتش اجازه می‌دهد به سوی واژه‌هایی کشیده می‌شود که مصداق‌شان- از نظر او- شیبه موجود مورد نظر اوست. آن عاشق و کودک همچون انسان‌های دنیای کهن بی‌آنکه خواسته ‌باشند تصویری خیالی پدید آورند، برای بیان مقصود خود از استعاره استفاده می‌کنند. می‌خواهم بگویم استعاره‌ها حاصل ضرورت‌های زندگی ذهنی و عینی بشر در طول تاریخ  بوده‌اند. مثلا استعاره‌هایی که در آیین‌ها، دعاها و متون مقدس کهن دیده می‌شود همگی حاصل ضرورت‌های زندگی انسان‌ها بوده‌اند. از این جهت که انسان گاهی نمی‌خواسته، گاهی هم نمی‌توانسته وجود یا پدیده ای مقدس یا هولناک را به صورت مستقیم مورد اشاره قرار دهد. و این که انسان درباره‌ی این وجود‌های مقدس یا هولناک و روابط آن‌ها با زندگی خود و تاثیر و تاثر آن چگونه می‌اندیشیده است، وارد حوزه‌ی معرفتی‌یی می‌شود که در توصیف آن ناگزیر از بیان استعاری بهره جسته‌ است و به تدریج در جریان تکامل اجتماعی، ارزش‌های هنری استعاره به عنوان نوعی از تلقی و بیان و وسیله‌ای برای به نمایش گذاشتن زیبایی و هرآنچه ستودنی است کشف می‌شود و به زیور و آرایه‌ی سخن تبدیل می‌شود.

اگرچه استعاره همیشه به عنوان یکی از اساسی‌ترین امکانات زبان در بیان اندیشه و معرفت انسان به کار می‌آمده است، فلاسفه‌ی دنیای کهن از پذیرش آن در حوزه‌ی بیان افکارخویش خودداری می‌کردند، در حالیکه در عمل ناگزیر از استفاده از آن بودند. مثلا ارسطو با به کار گرفتن واژه‌هایی از عرصه‌ی دادگاه به بیان فکر  فلسفی پرداخت. در واقع او بود که با به کار گرفتن واژه‌های "قضیه" و "حکم" استعاره‌ی دادگاه را- بی آنکه خواسته یا دوست داشته باشد- وارد بیان فلسفی کرد. در حالیکه فلاسفه‌ی سنتی همیشه استعاره را عنصری ادبی دانسته‌اند و عامل ابهام که ناگزیر مخل درک مباحث و نظریه‌های فلسفی خواهد شد، و معتقد بوده‌اند که بحث درباره‌ی استعاره مربوط به حوزه‌ی الفاظ است .

 

منطقی را بحث از الفاظ نیست

بحث از الفاظ او را عارضی‌ست

 

حتی در دوران روشنگری هم این نگاه رایج بوده ‌است. طوری که "دیدرو" در "دایره المعارف" وقتی به بحث استعاره ( metaphor) می‌رسد، معتقد است که تمثیل، مجاز و استعاره با اندیشه‌ی عقلی از دو سنخ‌اند و با تعابیر زمانش می‌گوید: «تشبیه و تمثیل استدلال زنان و شاعران است و مردان که که اهل استدلال‌اند باید از این شیوه پرهیز کنند» (۱) و دکارت برای رسیدن به زبان واضح که بتواند به روشنی مسائل پیچیده‌ی فلسفی را بیان کند، استعاره و مجاز را از عرصه‌ی مباحث فلسقی می‌راند. در واقع تا قرن هیجدهم فلاسفه مجاز و استعاره را مربوط به فن خطابه و شعر می‌دانستند.

اما در عرصه‌ی ادبیات استعاره عامل ابهام و زیبایی است و زیباترین بیان ممکن در هر زبانی محسوب می‌شود، تا آنجا که "رنه ولک و آستن وارن" در فصل پانزدهم نظریه‌ی ادبی آن را یکی از دو رکن اساسی شعر اعلام می‌کنند و می‌نویسند: «دو رکن اساسی شعر به قول یکی از معاصران ما وزن و استعاره است. به علاوه وزن و استعاره به یکدیگر تعلق دارند و تعریفی که از شعر می‌دهیم باید آنچنان جامع و مانع باشد که هردو را شامل شود و همراهی آن‌ها را توضیح دهد.»(۲) این بیان به خوبی اهمیت استعاره را در ادبیات نشان می‌دهد و حتی می‌توان گفت کمی درباره‌ی نقش آن اغراق می‌کند.

علمای علم بیان که به بررسی مهمترین عوامل زیبایی سخن، یعنی؛ استعاره، تشبیه، کنایه، مجاز و تمثیل می‌پردازند استعاره را از یک طرف به تشبیه و از طرف دیگر به مجاز مربوط می‌دانند. در واقع استعاره تشبیهی است که دوران دگردیسی‌اش را به کمال رسانده ‌ و یکی از دو طرف اصلی تشبیه در دیگری حل شده‌ است. وقتی گفته می شود: «ماه من خندید» منظور این است که «یار ِ چون ماه من خندید» اما در جریان تکامل، مشبه که یار باشد عرصه‌ی سخن را ترک کرده است تا "ماه" نیز بتواند از دلالت بر مدلول حقیقی خود بریده شود. و با استفاده از ابزار [قرینه‌ی] "خندیدن" بر یار دلالت کند. در اینجا ماه و یار که دو وجود و دو دال جداگانه‌اند به یگانگی می‌رسند و این یگانگی آنها در ذهن خواننده و شنونده تصویری دلنشین خلق می‌کند و عواطف او را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

از طرف دیگر استعاره به مجاز مربوط است، چراکه واژه‌ی استعاره معنی غیرحقیقی دارد. "ماه " دیگر ماه آسمان نیست "یار" است، یعنی ماه به جای یار به کار رفته است و دلالت بر آن دارد. از این نظر علمای بلاغت آن را یکی از انواع مجاز به حساب می‌آورند، چراکه دو شرط اصلی مجاز در آن لحاظ شده‌است؛ یعنی هم میان معنی حقیقی و مجازی آن رابطه وجود دارد (علاقه) و هم نشانه‌ یا قرینه‌ای وجود دارد که نشان می‌دهد کلمه بر معنی حقیقی‌اش دلالت ندارد. در همین جمله‌ی "ماه من خندید" علاقه‌ی میان ماه و یار شباهت یار به ماه است (علاقه‌ی شباهت) و آنچه نشان می‌دهد "ماه" در معنی حقیقی‌اش نیامده، واژه‌های "من" و "خندید" است. چراکه "ماه" آسمان متعلق به کسی نیست، همچنین توانایی خندیدن ندارد. پس ماهی که مال من است و می‌خندد نمی‌تواند ماه آسمان باشد.

سیسرون در "اندر وصف خطیب- کتاب سوم" می‌نویسد: "استعاره صورت کوتاه شده‌ی تشبیه است که در یک کلمه فشرده شده است، این کلمه طوری در جایگاهی که به آن تعلق ندارد قرار می‌گیرد که انگار به راستی در جای خود آن است و اگر قابل دریافت باشد مایه‌ی التذاذ می‌شود. اما اگر حاوی هیچ شباهتی نباشد مطرود می‌گردد." (۳) در واقع سیسرون در جمله‌های "این کلمه در جایگاهی که به آن تعلق ندارد قرار می‌گیرد" اشاره  به سرشت انحرافی استعاره دارد، چیزی که موکاژوقسکی، زبان شناس چک، بر آن تاکید می‌کند و در کتاب "زبان معیار و زبان شعر" خود "نقش زبان شعر را عبارت از نهایت برجسته‌سازی" یا همان انحراف از زبان معیار دانسته  آن را به استعاره نسبت می‌دهد. درمیان زبان شناسان، "رومن یاکوبسون متقاعد‌کننده‌ترین استدلال‌ها را مطرح کرده‌ است"(۴) از نظر یاکوبسن "استعاره وجود یک شباهت یا همگونی "انتقال پذیر" میان یک موجود و موجودی دیگر را که می‌تواند جانشین آن شود پیشنهاد می‌کند. در مجاز مرسل اساس این جایگزینی، بیشتر توالی است تا مشابهت."(۵)

در واقع این سخنان ما را به سوی محوریت استعاره در زبان رهنمون می‌شود که عرصه‌ی اصلی کارکرد آن شعر است. و یکه تازی انواع استعاره در آن تماشایی است. می‌توان گفت: اینجا استعاره اندامی زبانی است در خدمت بیان معرفت شاعرانه. به نمونه‌ی زیر از خواجه نگاه کنید.

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:                ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

در این بیت وضعیت‌های زیر استعاری هستند: "گفتن" برای مرغ چمن، "شنیدن"، " نوخاسته بودن"، "نازکردن" برای گل. در واقع در ذهن شاعر "مرغ چمن" به عاشقی رنجیده و گله‌مند و "گل" به محبوبه‌ای جوان و پرناز و ادا ، تشبیه شده است، اما در واقعیت شعر مشبه‌به‌ها یعنی، عاشق رنجیده و گله‌مند و محبوبه‌ی پرناز و ادا حذف شده‌اند، در حالیکه ویژگی‌ها و روابط  آن‌ها به مشبه‌های‌شان یعنی مرغ چمن و گل نسبت داده‌ شده است. این وضعیت استعاری توانسته است چنین بیان شاعرانه‌ای را به نمایش بگذارد و رابطه ی این دو (مرغ چمن و گل) را بر مبنای روابط انسانی شکل دهد. ببنید:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:               ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی                         هیچ عاشق سخن سخت به معشوقه نگفت

این شیوه‌ی بیان تلقی شاعر از رابطه‌ی میان گل و مرغ چمن را برکشیده و به وضعیت انسانی رسانده ‌است. در واقع این زیبایی شورانگیز در شعر حداقل امتیازی است که استعاره به زبان عطا می‌کند.

این،کارکرد ادبی استعاره است. اما استعاره کاربردهای دیگری هم دارد که درعرصه‌ی زبان آن را به وسیله‌ای برای بیان، توضیح و گزارش وضعیت‌های انتزاعی یا پیچیده در علوم انسانی، فلسفه و علوم محض تبدیل می‌کند. مثلا وقتی سیاستمداری  می‌گوید: "حالا توپ در زمین اسرائیل است" از استعاره‌ی فوتبال در سیاست استفاده کرده است، یا وقتی منتقدی می‌نویسد: "نیما در شعر ناقوس براستبداد اولتیماتوم می‌دهد" از یک استعاره‌ی نظامی- سیاسی برای توضیح یک اثر ادبی استفاده می‌کند. برخی از صاحب‌نظران دست کم دو کارکرد اصلی زیر را برای استعاره قائل شده‌اند.

۱- کارکرد زیبایی شناختی، آرایه‌ی کلامی- که منظور از آن جنبه‌های خطابی و شعری استعاره است.

۲- کارکرد معرفت شناختی و فلسفی- یعنی از دالان استعاره‌ها چیزی را در مورد واقعیت و اندیشه‌ی نسبت به واقعیت درمی‌یابیم. در این کارکرد با خود تعبیر و چارچوب اندیشه‌ی استعاری به نوعی از موضوع، فهم خاص و فهم از موضوع مواجه‌ایم.(۶)

می‌بینیم که امروزه برخلاف گذشته، فیلسوفان  استعاره را یکی از محورهای اصلی زبان تلقی می‌کنند و در مباحث وگزاره‌های فلسفی از آن فراوان بهره می‌برند و "مفاهیمی را از قلمرو زیستی، اجتماعی یا صنعتی اتخاذ کرده و به کل واقعیت تعمیم می‌دهند". (۷) شاید اینجا توجه به رئوس "نظریه‌ی استعاره‌ی معاصر" که جورج لیکاف آن را تنظیم کرده است، راهگشا و جالب باشد

۱- استعاره مهمترین سازوکاری است که ما از طریق آن مفاهیم انتزاعی را درک می‌کنیم و با آن استدلال انتزاعی می‌کنیم.

۲- بیشتر موضوعات، از مسائل پیش پا افتاده تا نظریه‌های پیچیده‌ی علمی، فقط از طریق استعاره قابل دریافت و فهم‌اند.

۳- استعاره ماهیتا امری‌ست مفهومی و نه‌ زبانی.

۴- استعاره‌های زبانی فقط ظهور سطحی استعاره‌های مفهومی است.

۵- اگرچه بیشتر نظام مفهومی ما استعاری است، با وجود این، بخش قابل توجهی از آن نیز غیر استعاری است. ادراک استعاری ما مبتنی بر همین بخش غیر استعاری است.

۶- استعاره ما را قادر می‌سازد تا موضوعی به نسبت انتزاعی یا فاقد ساخت را برحسب امری ملموس‌تر یا دست کم ساخت‌مندتر بفهمیم.(۸)

براساس "نظریه‌ی معاصر استعاره" بسیاری از مفاهیم انتزاعی، از جمله مفاهیمی که در فلسفه به کار می‌روند ساختی استعاری دارند. برای درک نظریه‌ی لیکاف این مثال بسیار رایج را در نظر بگیرید. [می‌دانید] که "فهم ما از زمان به طور عمومی استعاری است. ما زمان را بر حسب مکان می‌فهمیم. به این عبارات توجه کنید: "۱"- عید نزدیک است و به زودی از راه می‌رسد."۲"- وقت گذشت. "۳"- از زمان های دور تاکنون..."۴"- آینده‌ی نزدیک ..."۵"- سفر به آینده ناممکن است. در مثال "۱" ازیک صقت مکانی (نزدیک) برای توصیف یک پدیده‌ی زمانی استفاده کرده‌ایم و چنان سخن گفته‌ایم که گویی ثابت ایستاده ایم و زمان سوار بر مرکبی به سوی ما می‌تازد. در مثال "۲" از گذشتن وقت سخن گفته‌ایم که دلالت ضمنی دارد برمکان بودن آن."(۹) در مثال‌های "۳" و "۴" از صفت‌های "دور و نزدیک" که صفت‌های مکانی هستند برای زمان استفاده شده.  در مثال"۵" هم از آینده طوری سخن گفته شده‌است که پنداری شهر یا سرزمینی دور دست است که سفر به آن ناممکن است. در واقع مکان پنداشتن زمان و درباره‌ی زمان به شیوه‌ی مکان سخن گفتن سبب می‌شود که ما به فهم زمان نزدیک شویم و تصوری از آن به دست آوریم که مبتنی بر امری غیرانتزاعی‌ست. در حقیقت فیلسوفان امروزی [گرچه گذشتگان هم تا حدودی همین کار را می‌کردند، چون چاره‌ای جز کمک گرفتن از استعاره نداشتند.] با بهره‌‌مندی از استعاره، بخصوص استعاره‌های پنهان (مکنیه) می‌کوشند غموض و پیچیدگی اندیشه‌های خویش را قابل دریافت سازند و اموری را که به صورت انتزاعی توصیف‌پذیر نیستند توصیف کنند. در حالیکه این امر در ادبیات درست در نقطه‌ی مقابل آن قرار دارد. در ادبیات استعاره‌ها معمولا آنچه را که معرفت شاعرانه است مبهم‌تر می‌کنند و با ایجاد این ابهام و دعوت خواننده به اندیشه و مکاشفه، ابجاد زیبایی و لذت می‌کنند. به عبارت دیگر استعاره در ادبیات عامل ابهام است و در فلسفه عامل ایضاح.

 

اما آنچه سبب فراهم شدن این مقاله گردید مقاله‌ای‌ست با عنوان "زبان واستعاره"- نوشته‌ی آقای عنایت سمیعی- که درفصل‌نامه‌ی "ادبیات و سینما" چاپ شده است. همانطور که از عنوان مقاله هم پیداست مطالب آن به زبان و استعاره مربوط می‌شوند. ما با مطالبی که درباره‌ی زبان گفته شده کاری نداریم- با آنکه نویسنده از مباحثی که مورد اختلاف اند همچون اموری مطلق سخن گفته است-  چون بحث درباره‌ی آن‌ها مطلب را بسیار طولانی می‌کند. اما برای اینکه آنچه می‌گوییم ادعا تلقی نشود، یک نمونه‌ی کوچک را ارائه می‌کنیم . ایشان می‌نویسند: "اینکه در گفتار گوینده چیزی می‌گوید و شنونده چیزی دیگر مراد می‌کند بیانگر فاصله‌ای است که زبان را از خصلت ارتباطی فراتر می برد." عبارت ایشان این سوآل ساده را به ذهن متبادر می‌کند که چرا نویسنده در مواردی که از ایشان برای سخن‌رانی یا داوری و... دعوت می‌شود، از آنچه می‌شنوند درست همان چیزی را مراد می‌کنند که در ذهن گوینده است؟ مثلا چرا به جای رفتن به محل سخن‌رانی به آشپزی نمی‌پردازند یا در جلسه‌ی مذاکرات اتمی شرکت نمی‌کنند؟ اگر گوینده چیزی بگوید و شنونده چیز دیگری مراد کند انسان‌ها باید چگونه زندگی کنند؟ کار جوامع بشری به کجا می‌کشد؟

اما ما وارد بحث زبان نمی‌شویم، و می رویم سراغ اظهارات ایشان درباره‌ی استعاره‌ که سعی می‌کنند در حوزه ی زبان شناسی آن را بررسی کنند:

۱- می‌نویسند: "زبان را عضو اندیشه" و "دستگاه ادراک" نامیده‌اند اما شالوده‌ی زبان استعاره است. اندیشه‌ی منطقی چه استقرایی عمل کند، جزء را نمونه‌ی کل تلقی کند، چه قیاسی، دو چیز متفاوت را یکی انگارد، نتیجه‌ی عمل استعاره است.

الف- "شالوده" را لغت‌نامه‌ها "بنیان، اساس، پی" معنی کرده‌اند و "استعاره" را " طلب عاریه و امانت". وقتی اساس زبان که وسیله‌ی ادراک ماست عاریتی است پس وای بر ما! اگر استعاره شالوده‌ی زبان است، دیگر چرا استعاره است؟ چیزی که شالوده‌اش استعاری است چگونه می‌تواند یک حقیقت اجتماعی محسوب شود؟ اگر استعاره‌ها واقعیت پیدا می‌کنند برای این است که زبان یک زمینه‌ی اجتماعی واقعی است. تازه اگر شالوده‌ی زبان استعاری است، این استعاره از کجا به عاریه گرفته شده است؟ منبع اصلی این نظام پیچیده اجتماعی- اگر شالوده‌اش استعاره است کدام پدیده است؟ چه چیزی، ازکجا، روی کدام زمینه عاریه شده است؟

تازه اگر بدانیم این اظهارات افراطی را کسی ابراز می‌کند که مدت‌ها بر پایان استعاره در زبان تاکید می‌کرد و به خاطر نمی‌آورد که یاکوبسن بر محوریت استعاره در زبان تاکید می‌کند، و امروز از یاکوبسن فراتر می‌رود و استعاره را- که بنا به نام و طبیعت خود امری ثانوی است- شالوده‌ی زبان اعلام می‌کند، بسیار جالب می‌شود .

 

ب- در جمله‌های "اندیشه‌ی منطقی چه استقرایی عمل کند، جز را نمونه‌ی کل تلقی کند، چه قیاسی، دو چیز متفاوت را یکی انگارد، نتیجه‌ی عمل استعاره است." با اصطلاحات منطق مواجه‌ایم: واژه‌های "استقرا و قیاس". در این جمله‌ها واژه ی "استقرایی" درست معنی شده است: "جزء را نمونه‌ی کل بداند"، اما واژه‌ی "قیاسی" به عنوان یک اصطلاح منطقی به کار می‌رود و غیر منطقی معنی می‌شود. در این عبارت "قیاسی یعنی از کل به جزء رسیدن" که ایشان می‌نویسند: "دوچیز متفاوت را یکی انگارد" این جمله را با کمی تسامح می‌توان درباره‌ی "تمثیل" به کار برد. البته اگر واژه‌ها را درست به کار می‌بردند، تازه اول ماجرا بود. چرا که استعاره‌ها مبتنی بر تشبیه‌اند. حتی زبانشناسی امروز هم این امر را انکار نمی‌کند .

اگر ایشان از استقرا، یعنی جزء را نمونه‌ی کل تلقی کردن "مجاز مرسل با علاقه‌ی جزئیه" یا جزء به کل را نتیجه می‌گرفتند، می‌شد نظرشان را پذیرفت. همچنین اگر از "قیاسی" مجاز مرسل با علاقه‌ی کل به جزء مراد می‌کردند.

 

۲- می‌نویسند: استعاره آفرینشی است زبانی که به جهان پهناور ژرفا می‌بخشد. مقایسه کنید با جمله‌ی شالوده‌ی زبان استعاره است. وقتی می‌نویسند "استعاره آفرینشی است زبانی" یعنی استعاره امری ثانوی است که مبنای خلقت آن زبان است که به قول مکاژوفسکی در زبان برجستگی (انحراف از سرشت اصلی ) را پدید می‌آورد. اما "جمله‌ی شالوده‌ی زبان استعاره است " چیز دیگری است. نمی‌شود چیزی که آفرینشی زبانی است،شالوده ی زبان باشد.

 

۳- می‌نویسند: قصیده‌ی دماوند به استعاره‌های کلیشه شده‌ی دوره‌ی بازگشت جانی تازه می‌بخشد.

الف- قصیده‌ی دماوندیه پر از استعاره است، طوری که گویی ملک الشعرا بهار بارانی از استعاره  بر این شعر بارانده است. اما ایشان لطف کنند ده استعاره‌ی مشترک دست‌مالی شده‌ی خاص شعر دوره‌ی بازگشت را در این قصیده با دلیل و مدرک نشان دهند، تا ما هم مثل ایشان با زبان و لحن ایشان بهار را تحقیر کنیم.

ب- یکی از وظایف اصلی شاعر برکشیدن و برجسته کردن امور عادی زبان است. آن زبان‌شناس روس هم با به کار بردن اصطلاح  رستاخیز واژه به همین نکته اشاره می‌کرد. اگر چنانچه بهار به استعاره‌های "کلیشه شده"ی شعر بازگشت جانی تازه بخشیده، یعنی ؛ کاری بزرگ کرده است. کدام شاعر بزرگ می‌تواند ادعا کند استعاره‌هایی را که او به کار برده است پیش از آن سابقه نداشته است؟ سعدی؟ حافظ ؟ شکسپیر؟ دانته؟ ...

کدامیک؟

 

۴- می‌نویسند: شکل استعاری شعر نیز از حیث تساوی طول مصراع ها، قافیه بندی و نحو زبان، استعاره یا عاریتی است از شکل کلاسیک.

واژه‌ی با اهمیتی مثل استعاره که دارای تعاریف خاص خودش است در این عبارت دو بار به غلط به کار می‌رود: "شکل استعاری شعر" یعنی چه؟ یعنی شکل شعر منسوب به استعاره است؟ خود این معنی یعنی چه ؟ نمی‌دانم شاید منظور نویسنده این است که مثلا قالب غزل یا قطعه یا شعر نیمایی امری استعاری است.  چه می دانم! در این دنیایی که ما زندگی می‌کنیم هر چیزی را می‌شود ادعاکرد!! تازه بدتر از آن، این است: "شکل استعاری شعر ....استعاره ای از شکل کلاسیک است" این عبارت چه معنایی دارد؟حتما منظور از "شکل کلاسیک" شکل شعر کلاسیک نیست، چون ایشان می دانند که دماوندیه حقیقتا یک قصیده‌ی کلاسیک است با تمام طاق و رواق‌های ساختاری‌اش. و چنان محکم و باشکوه است که می‌توان آن را یکی از پنجاه قصیده‌ی تمام عیار و شاهکار ادبیات فارسی به حساب آورد. عیبی ندارد، دوست عزیز من با واژه‌ی استعاره بازی کرده‌اند.

 

۵- می‌نویسند: کوتاه سخن اینکه استعاره‌ی دماوند استعاره‌ی سکون است، ولی استعاره‌ی ققنوس استعاره‌ی حرکت.

پیش از هرچیز لازم می دانم یادآوری کنم که من پیرو و هوادار نیما هستم و این مطلب برای سایت دینگ دانگ که سایت تخصصی شعر نیمایی است تهیه می‌شود و با تمام احترامی که برای بهار قائلم طرز سخن نیما را ترجیح می‌دهم و مسائلی که مطرح می‌کنم نافی علاقه و احترامم به نیما نیست.

آنچه لازم به تذکر است این است که "ققنوس" و "دماوند" هر دو سمبول هستند، نه استعاره. اما سمبول یا نماد یا رمز چیست و چه تفاوتی با استعاره دارد؟

نماد یا "رمز چیزی است از جهان شناخته‌شده و قابل دریافت و تجربه از طریق حواس که به چیزی از جهان ناشناخته و غیر محسوس ، یا به مفهومی جز مفهوم مستقیم و متعارف خود اشاره کند به شرط آن که این اشاره مبتنی بر قرارداد نباشد و آن مفهوم نیز یگانه مفهوم قطعی و مسلم آن تلقی نگردد". (۱۰) همین تعریف را به شکلی موجزتر چارلز چدویک در صفحه‌ی ۱۰ کتاب سمبولیسم خود بیان می کند: نماد[سمبول یا رمز] عبارت است از مقایسه ی انتزاعی با عینی در حالی که به یکی از معیارهای مقایسه‌ [فقط] به طور ضمنی اشاره شود." مقصود این است که در نماد امکان اراده‌ی معنی حقیقی کلمه وجود دارد. یعنی می‌توان چنین برداشت کرد که منظور نیما از ققنوس خود ققنوس است نه موجود دیگری. همچنین دماوند خود دماوند است. همچنین معنی مجازی سمبول واضح نیست و خوانندگان و شنوندگان چه در یک زمان و چه در زمان‌های مختلف، معنی‌های گوناگونی از آن برداشت می‌کنند، همانطور که ققنوس می‌تواند خود شاعر یا قهرمانی ناشناس یا عنصر آگاه اجتماعی یا هر فرد و عنصر دیگری باشد، همچنین دماوند می‌تواند خود شاعر یا آزادیخواهان یا مردم ایران و... باشد؛ در حالی که استعاره‌ها مبتنی بر تشبیه‌اند و وجود قرینه‌ها سبب می‌شود که اصلا معنی حقیقی از آن دریافت نشود و معنی مجازی آن هم فقط همانی باشد که شاعر اراده کرده‌ است. یعنی درست است که استعاره ها عامل ابهام‌اند و حتی در مواردی موجب غموض و پیچدگی می‌شوند ولی وقتی معنی دریافت شد، راز کشف شده است و قابل تاویل به معانی دیگر نیست.

 

۶- می‌نویسند: ولی بلافاصله به استعاره‌ی مرده متوسل می‌شود :

از آتش دل برون فرستم

برقی که بسوزد آن دهان بند

"ترنس هاوکس" می‌گوید: "وقتی یک استعاره سرشت "انحرافی" خود را از دست می‌دهد و جزو زبان معیار می‌شود می‌گویند مرده است." این عبارت را می‌توان چنین توضیح داد گه اگر استعاره‌ای به امری عادی تبدیل شد و اهل زبان برجستگی و تازگی را در آن حس نکرد، مرده است. مثل، پاشنه ی در، دم جارو، لب بام، دل شب و ... که کاربرد آن‌ها برای اهل زبان امری عادی است. در این بیت ،" آتش دل" استعاره است. کی این استعاره مرد؟ کجا جزو امور عادی زبان شد و معنی استعاری آن در زمره‌ی معانی حقیقی آن درآمد؟

علاوه بر این احیای استعاره‌های مرده ، چندان کم ارزش‌تر از خلق استعاره‌های تازه نیست. در هر حال می‌توان به جامعه‌ی شعرخوان مراجعه کرد و از آن‌ها پرسید که این استعاره با قدمت ۸۶ ساله- دماوندیه در سال ۱۳۰۱ سروده شده است- عادی است با برجسته؟

 

۶- می‌نویسند: بدیهی است راه حل یا چاره اندیشی او به اندازه‌ی اضافه‌ی استعاری آتش دل کهنه است.

ما به برداشت‌های نویسنده از درونمایه‌ی این شعرها نمی‌پردازیم و درباره‌ی آن ها بحث نمی‌کنیم، فقط اشاره می‌کنیم که  برداشت و تفسیر متفاوتی از این شعر‌ها داریم. اما در این عبارت اصطلاحی به کار رفته است که در جای خودش نیست. ترکیب "اضافه‌ی استعاری" اصطلاحی است متعلق به دستور زبان سنتی فارسی مثل اضافه‌ی تخصیصی ، اضافه‌ی توضیحی و... اما "آتش دل " اضافه‌ی استعاری نیست، بلکه استعاره‌ی مصرحه‌است و جزء اضافه‌های تخصیصی به حساب می‌آید. در اضافه‌های استعاری مثل دم جارو، دست روزگار، چشم دل، لبخند شب و ... مضاف، اندام یا صفتی غیرحقیقی برای مضاف الیه است، جارو که دُم ندارد صاحب دُم شده، این دُم را از موجودی که دم دارد به عاریه گرفته است. در حقیقت ترکیب هایی مثل لبخند شب، دست روزگار و... استعاره‌ی مکنیه هستند. استعاره‌های مصرحه اضافه‌ی استعاری نمی‌سازند.

 

مسائل دیگری نیز در این مقاله وجود دارد که قابل بحث است و نویسنده با مسامحه و بی‌توجهی به آن‌ها پرداخته‌است. مثلا این که ققنوس یک شعر روایی است و دماوندیه یک شعر خطابی. سنجش این دو شعر در این حالت، بدون توجه به این امر، سبب قضاوت‌های تردید برانگیزی شده است. و.....

----------------------------------------------------

منابع :

۱- روزنامه‌ی تهران امروز- ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶- "تاملی برمفهوم مجاز واستعاره در اندیشه‌ی فلسفی"- دکتر بهشتی

۲- نظریه ی ادبیات- رنه ولک، استن وارن- ص ۲۰۷

۳- استعاره، ترنس هاوکس- ص۲۵‌‌

۴- همان منبع- ص ۱۱۴‌

۵- همان منبع- همان صفحه

۶- تهران امروز- همان شماره- همان مطلب‌‌‌‌‌‌‌‌

۷- همان منبع

۸- روزنامه‌ی ایران- شماره‌ی ۳۵۲۰- فیلسوفان با استعاره می‌اندیشند- محمود سیفی

۹- همان منبع

۱۰- رمز و داستان های رمزی- ص ۱۴- دکتر تقی پورنامداران 

      

     



نظر خوانندگان: 9 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.