صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
فروغ فرخزاد

پرنده فقط یک پرنده بود - به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

·       پرنده فقط یک پرنده بود                         

 

پرنده گفت: "چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت".

 

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت.

پرنده کوچک بود.

پرنده فکر نمی کرد.

پرنده روزنامه نمی خواند.

پرنده قرض نداشت.

پرنده آدمها را نمی شناخت.

 

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

 دیوانه وار تجربه می کرد.

 

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...

 

 

·       به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

 برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت- سلامی دوباره خواهم داد.

 

 

می آیم ، می آیم، می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیرخاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم ، می آیم ، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانه پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد.

 

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.