شب اول:
میکند اين کاسههای فقر را افزون
تا بگيرد کشتزاران، بخت آتشناک قحطی را.
شب دوم:
میفشاند دانههای نااميدی اين جهانخواره (۱)
تا نرويد هيچ " آبادی" نگاه ِ ما.
شب سوم:
صف به صف اين گشنگان در رنج ِ نانی تن به راهِ اين خراب آباد
میبرند آه...
چشم تردامانِشان را در سری رنجور
تا نبيند ديدهشان اين: پَست رسم ِ بینوایی را.
شب چارم:
من به آواز حزين زندگاني اين چنين مهجور و دم خسته
میدهم تصوير "دردی را " ز خون رفتگان تو به چشم تو
آنچناني که به گور حسرتی اين مردگان ِ طرد
کرده در دل آروزهای نهان زندگانی را به بطن خاک.
شب پنجم:
اين تباهی زمان است
همچنان آوار تخدير شبانی سخت
میمکد اين خون خورشيد جوانم را
در سحر مانده ظلام ِ خواب ِ ما بر خستگیهامان.
شب ششم:
وين يتيمان تک به تک محروم و جانفرسا
کاسههاشان را بسان بیکسان، وه، اين بخار سرد تقدير، میکند مدهوش.
شب هفتم:
مرگ در حرف است
بر زبانت میزند ُمهر ِ"نبودن" را
تا شوی خاموش!
24 مرداد 87
۱- ترکيب - لغوي" جهانخواره "را از مرغ آمين نيمايوشيج عزيز گرفته ام