صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
علیرضا طبیب زاده

هزاره‌ی سوم- گر بخواهی اما...

 

·       هزاره‌ی سوم

 

 

در کف ِ بیستمین قرن دگرگونه و پیر،

رخت غربت پهن است

بر طناب سنّت.

 

در تب و تاب ِ گذار دوران،

سده‌ی دیگری از ره آمد

راز پیوستگی از هم بگسست

قرن نوزادی سرعت طی شد

و بلوغش  سر دروازه ی انسان و علوم

رو به اندیشه اشارت دارد.

 

سخن از کاوش کُنه است و دگر دانستن

نو بر اندام کهن پوشاندن

دگر اندیشی،  از جا جستن.

 

و از این دستاورد،

کُنشی ناهمگون

خیمه زد بر دل عقل.

 

اندر این غائله ی طاقت‌سوز،

وندر این ژرف بلورین سترگ

خللی پیدا شد

 

بده بِستان‌های قانونمند

که فراگیرتر از بغرنجی‌ست،

حاصل ِ معرکه شد

و در آئینه‌ی انسانیت

کّل انسان گم شد.

 

آه ...

این غایت درمانده‌ی شب

بند بازی‌ست که بر هستی ما تکیه زده‌ست

و به نادانی ما می‌خندد

 

طیف خشمی‌ست که در گستره‌اش،

خون ما جای زمین

روی اشکال ِ هوا می‌پرّد.

 

کپنهاک 5-10-1999

 

·       گر بخواهی اما...

 

می‌شود مزمزه کرد

طعم تلخ و گَس تنهائی را

در میان جمعی!

 

یا که یک روزنه

                         تا آن سر این تنگ- سرا زد به یقین

 

می‌شود دشت پر از حادثه را

تا تَه ِ ته نگریست!

یا که بر حال و هوای دلَکی

                                   سخت گریست!

 

می‌شود جامه‌ی دانش تن کرد،

روی اشکال تن ماه دوید!

یا که با نغمه‌ی یک سَهره کنار رودی

شاد و سرمست

                    به آزادی و ایثار رسید!

 

گر بخواهی اما...

می‌شود بر لبه‌ی عشق نشست،

تخمه بو داد و شکست

مبهم و مات درون را بشکست،

دل به دلداری بست!

 

می‌شود

گر تو بخواهی، گام گام،

از کمند ِ فصل‌ها ساده برَست

 

می‌شود آینه آویخت

                         به دیوار تبسم، گاهی!

 

گر بخواهی

می‌شود بر لبه‌ی عشق نشست!

 

3-12-1998



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.