· بیژن و منیژه
بیژن دوباره در چاه است
در چاه ِ دود و آتش
در چاه ِ اضطراب.
بیژن دوباره زندانی است
اما منیژه این بار
دیگر نیامده دیدار
تا خلوت کبود و تیرهی او را
روشن کند به ماه جمالش.
☼☼☼
پیراهن عروسی خود پوشیده
منیژه
آنگاه
در کافه های استانبول
در بارهای یونان
در هرزه، هرزه خانهی هالیوود
با غنج و غمزه
فارغ ز حال بیژن
فارغ ز یاد دوست
افسانههای تازهای از خود
بنیاد میکند.
☼☼☼
بیژن ولی هنوز امیدش را
آن خاطرات سبز و سپیدش را
در خود نکشته است.
☼☼☼
آه ای پناه انسان!
ای جوهر و تبلور ایمان!
ای رستم زمانه
کجایی؟...
· رستم و اسفندیار
اسفندیار
اگرچه مظهر "بهدینی"ست
اما دروغ قدرت
اما تعصب دینداری
وقتی او را
به رزم ناشناختهای میکشد که فرجامش
غیر از فریب و توطئه
چیزی نیست
دیگر نه مرد پاک خردآوری
دیگر نه مظهر دینباوریست
بوزینهایست
که بوزینهای
به نام نامی گشتاسب
آنک تمام وجودش را
تسخیر کردهست.
☼☼☼
آه ...
اسفندیار ساده !
اسفندیار مغلوب
آیا
- برای لحظهی کوتاهی
حتا-
در خویشتن به تجربه ننشستی
که شهر و کشور "ایران"
بی دانش و دلیری آن مطلع تمامی مردان
- رستم دستان-
ویرانهایست
در ملتقای کشور هیچستان.
تهران- پانزدهم مهرماه ۱۳۷۱