تخم شراب!
به چارلی چاپلین
تا نام او (حسنعلیجعفر)
بر لوح این زمانه بماند به یادگار
نام مرا نوشت به دفترچهی خیال
وان شب که مست بود
عکس مرا کشید!
اما به جرم لذت یک لحظهی پدر
یک چند در عذاب به سر برد مادرم
بعد از هزار رنج
فارغ شد از کشیدن بار من عاقبت
و من
تا چشمهای خویش گشودم
دیدم که شیرخوارهی دامان آن زنم
دیدم که با کلاف نخ آنچه هست و نیست
خواهم به اوج آسمان برسانم
پرواز بادبادک خودرا.
تخم شراب بودم و بیچاره مادرم
دائم ز دست من
در اضطراب بود: -
ناچار
آن اشتباهکار
تا وارهد ز شور و شر من (به قول خود)
دستم گرفت و سوی مدرسه ام راند.
در مدرسه به خاطر ساری که از درخت
بیخود پریده بود
آشی که گرم ماند
بسیار بوته گل که معلم ز چوب خویش
بر پای من نشاند.
هر وقت کاغذ و دوات «فریدون »
یا دفتر و کتاب « منوچهر »
بر جای خود نبود
هرکس چو من لباس مندرسی داشت ؛ مدرسه
می شد بدو ظنین
اما من این میانه (نمی دانم از چه رو)
بی اعتنا به این همه بودم
تا کار درس را
چون سنگ کندم از جلو پای زندگی.
در زندگی
چندی به گردش فلک و «چرخ کجمدار»
بودم امیدوار .
هرجا نشانه ای ز دری بود کوفتم.
لیکن ز پشت در
هرگز کسی به درد دلم پاسخی نداد.
با آنکه پای من
چون دستهای شاه ندانم چه چیز « ... شیر »
تا عرش رفته بود
ماندم جدا همیشه من از کاروان پول.
باری ، به راه ها
آنان که کوله ای ز طلا بار داشتند
پا را به روی شانهی من میگذاشتند
و من
در آن زمان به راه
بودم خری که بار طلاهای دیگران
بر دوش میکشید.
آخر که پای آبله دارم ز راه ماند
ویلان به شهرها سگ آواره ای شدم
قلاده ای به گردن من آن زمان نبود
تا هر کجا که صاحب من خواست
زانسو گذر کنم.
یا پشت یک حصار بمانم در انتظار
تا هر زمان که عابری از راه خود گذشت
ارباب خویش از ته بستر خبر کنم.
اینک منم
(محصول زحمت حسنعلیجعفر)
آواره ای که همچو پدر ناشناس ماند
هرگز ولی چو او
در انتظار لقمه ی نان با دو چشم مات
بر دست صاحبان طلا زل نمیزنم
زل میزنم ، ولی
دائم به چشم باز
بر دست مردمان بی سر و بی پا
زیرا به عقل ناقصم از سال های سال
جستم به دست خلق
راه نجات نوع خودم را.
تهران- 1333
وزن شعر: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
قافیه ها: ناچار،کار- مانده ، نشانده- داشتند، می گذاشتند- گذر، خبر- پا، را
موضوع شعر: فقر و راه رهایی از آن
خلاصه ی مفهوم شعر: در خانواده ای که پدر ، شراب خوار وهمیشه مست است، کودکی به دنیا میآید که در جامعهی او، مقصر تمام رویداهاست! اما با تمام بدبختی ها، تحصیل را به پایان می رساند و وارد جامعه می شود. در اجتماع ، نه تنها هیچ گاه وضعیت مالی خوبی پیدا نمی کند بلکه مورد استثمار شدید قرار می گیرد. ولی خود را در اختیار استثمارگران نمی گذارد. در پایان به این نتیجه می رسد که راه نجات او در دست مردم است که با کسب آگاهی حاصل می شود.
همان گونه که از شعر آن دوره (1333) بر می آید ، یک شعر معناگرا و در خدمت آرمان و عقیده است. به چارلی چاپلین تقدیم شده، اما زندگی کم و بیش واقعی خود را شرح داده است و هشت بند دارد:
بند1:
اصولا مردم فقیر ، از فرهنگ کم تری برخوردارند و چون خود نتوانسته اند به آرزوهایشان برسند، با این تفکر که اگر فرزندی(پسر) داشته باشند، نام آن ها را "بر لوح زمانه" به یادگار خواهد گذاشت، در پی تولید نوع بشر بر می آیند.
قهرمان داستان ما نیز ، در یک سیاه مستی، بنای کاخ فرزندی را در بطن مادر می نهد. فرزند پس از تولد ، به بازی روزگار رو می آورد.
انتخاب نام "حسنعلیجعفر" شعر را به ذهن و زبان آن روزگار نزدیک می کند. به قول نیما" با زبان گذشتگان حرف نمی زند."(1) حسنعلیجعفرها تشکیل دهنده ی بخش عمده ی جامعه(صف فقیران)اند. در این شعر، واژه ها ، اجازه زندگی می یابند، "زیرا چیزی که در آن زندگی نیست، هیچ چیز نیست."(2) به عنوان مثال، بادبادک ، دیگر یک واژه نیست بلکه چنان در دست کودک با نخ بالا می رود که خود شی است.
بند دوم:
"تخم شراب بودم و بیچاره مادرم" به همان ذهن و زبان روزگار برمیگردد. از نظر آنها مدرسه، جایی برای رها شدن از دست فرزندان شیطان! و شرور است.
حال با این طرز تفکر یک مادر ، جامعه چگونه است؟
بند 3 و 4:
روایت با مصراع های کوتاه و بلند و با جمله های همان زمان و غیر مستقیم، اوضاع مدرسه را از دو سو تعیین می کند:
"در مدرسه به خاطر ساری که از درخت
بیخود پریده بود
آشی که گرم ماند
بسیار بوته گل که معلم ز چوب خویش
بر پای من نشاند"
آن افراد جامعه ، این معلم و در پس آن وضعیت آموزش و پروش!
به نظر اهالی فرهنگ آن زمان
"هرکس چو من لباس مندرسی داشت، مدرسه
می شد بدو ظنین"
بند 5:
در این بند، زبان طنز تلخی واقعیت را می گیرد و با مقایسه و رویارویی دو طبقه ی "شاه و گدا" یا "فقیر و غنی" رفتن قهرمان را به زیر خط فقر نشان می دهد.
"با آنکه پای من
چون دستهای شاه ندانم چه چیز « ... شیر »
تا عرش رفته بود
ماندم جدا همیشه من از کاروان پول."
حال این زاویه ها را ببینید: مقایسه ی پای پسر حسنعلیجعفر و دست اردشیر. پا ، معمولا پیش می رود اما دست همیشه می گیرد . اگر این دست باری پادشاهان باشد، معلوم است که دستگیری است نه دست گیری! و می توانی ببینی که پای دراز به ثروت نمی رسد اما دست دراز ...
بند6:
"باری ، به راه ها
آنان که کوله ای ز طلا بار داشتند
پا را به روی شانهی من میگذاشتند "
تلخی واقعیت باز هم با طنز گرفته میشود و استثمار در لایهی نازکی از واژهها قرار میگیرد. به این زاویه هم نگاه کنید که برای مخاطب باز است: طلا با صاحب طلا مساوی است. و سنگینی هر دو بر گردهی حسنعلیجعفرهاست!
بند 7:
"آخر که پای آبله دارم زراه ماند
ویلان به شهرها سگ آواره ای شدم"
داستان دربهدریها و زیستن در فقر تحمیلی است. با تمام اینها، اما او سر سازش ندارد و به فرمان آنها نیست. اگر سختی را تحمل میکند ، تن به خواری و دریوزگی و تملق و چاپلوسی نمیدهد.
بند پایانی:
او در کورهی زندگی آنقدر آبدیده شده که با کسب آگاهی (چشم های باز) به دستهای هم صنفان خود نگاه کند. دستی که تولید می کند، اما نه برای خود! ثروت می آورد، اما نه برای خود. این دستها اگر به هم بپیوندند، حسنعلیجعفرها را به جایگاه خود میرساند .
شعر فرم ذهنی نسبتاً محکمی دارد، چرا که تمام عوامل به ساخت آن کمک کرده است. این فضا را میتوان به چهار بخش تقسیم کرد:
الف: نقطهی آغازین تولد تا مدرسه.
ب: مدرسه و نظام آموزشی.
ج: جامعه و روابط استثماری آن.
د: راه برونرفت از بحران.
در این شعر نیمایی ، علاوه بر وزن و قافیه که بخشی از موسیقی شعر را تامین کرده است، همآوایی ها در مصراع ها به شکلی طبیعی به موسیقی و ریتم یاری رسانده اند. به عنوان مثال:
"بر لوح این زمانه بماند به یادگار" ( نغمه ی حروف:ب ، ن ، م)
"یک چند در عذاب به سر برد مادرم" (واج آرایی با: ب ، ر)
"تا چشم های خویش گشودم" ( واج آرایی با: ش)
همچنین تناسب های طبیعی واژه ها در موسیق درونی موثر بوده است:
لوح ، دفترچه ، عکس ، یادگار، کشید، نوشت و...
کلاف نخ ، آسمان ، اوج ، بادبادک- سار درخت، پرید و ...
در پایان، همان گونه که ذکر شد، این شعر با بهره گیری از داستانوارگی و روایتگری، بیشتر مفهوم گراست که این مفهوم گرایی هیچگاه صحنهی ادبیات ما را ترک نکرده است.
منابع:
1- مقدمهی نیما بر شعرهای شاهرودی- نشر بامداد- 1348- ص 24
2- همان- ص 25