· خانه ای ...
خانه ای دارم
سقفش از تکرار ِ هر روز ِ سپهر ـ آبی ـ
سفره ای گسترده تر از خاک
با طعام ِ گرم ِ
شاید ها
اگرها
می رسد
باری
میهمانش کرده ام
می آید او
از دورهای ِهیچ
تا بودن
میزبانی خوب خواهم بود آیا من ؟
· می آید ...
می آید آرام از میان جنگل اندیشه بیرون
با عطر گرم برگ های سبز وحشی
وقتی که از دور
می بینمش با دامنی پر میوه ، دستی پر شکوفه
می گویم : « آری اوست آری
این اوست ... »
امّا
وقتی که مهمان می شود در کلبه ی اوراق من
باز
بر خویش می خندم :
« باز او نیامد ، هی
گویا دوباره
آغاز باید کرد فصل انتظارِ
شعری که باید عاقبت روزی بیاید »