صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
سید مرتضی معراجی

سروده و یادی از استاد یدالله بهزاد کرمانشاهی (1386ـ 1304 )

« نویسنده‌ی این سخنان یدالله بهزاد، فرزند حسین ایوانی، به سال 1304 شمسی نیمه بهمن ماه  دیده به جهان گشود. پس از روزگار کودکی به دبستان و سپس دبیرستان رفت و دو سه سالی نیز به تباه کردن زندگی در دانشکده‌ی ادبیات تهران پرداخت، آنگاه به کار دبیری دل بست و بیست و هفت سال تن و جان را در این کار فرسوده کرد ، سرانجام در 1359 به درخواست خود باز نشست شد.»

 

این تنها اطلاعاتی است که استاد نیک نهاد و زنده یاد «یدالله بهزاد کرمانشاهی » اجازه داد که در سر آغاز کتاب «گلی بیرنگ» برگزیده ی شعرهایش (تنها کتابی که در زمان حیاتش منتشر شد ) به چاپ برسد و هیچگاه از این بیشتر را تاب نمی آورد که درباره اش بگویند و حتی اگر حقیری چون بنده ایشان را با لفظ «استاد» می خواند، از بن جان می فرمود: «مگر اسم خودم چه عیبی دارد که آن را به زبان نمی آوری؟»

به هرحال اگر نخواهیم به دنبال توصیف ایشان در کتابی چون مقدمه مفصل «شراب خانگی ترس محتسب خورده»ی مرحوم «مهرداد اوستا» بگردیم که در میان مویه و ضجه‌ی وی از دست همه‌ی مشاهیر و ابنای روزگار دو صفحه ای را به شرح نیکی و نیک نهادی «بهزاد» اختصاص داده است و یا لا بلای مجلات ارزشمند «ارمغان» و «سخن» از تعاریف صاحبان گرانقدرشان به قدر و منزلت ایشان پی ببریم یا به گفته‌ی مستقیم «حضرت استاد شفیعی کدکنی» که سالها پیش در اتاق گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران به بنده فرمودند: «در فضل مثل بهزاد انگشت شمارند » استناد نکنیم، همین بس است که بدانیم و در پیشانی نخستین صفحه ی کتاب «مفلس کیمیا فروش» ایشان بخوانیم که با عبارت «به یدالله بهزاد کرمانشاهی» کتاب خویش را به او اهدا نموده است و به همین ترتیب ببینیم که استاد فقید «مهدی اخوان ثالث» دو شعر مشهور از کتاب «ارغنون» خود ، یعنی: «عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم ... » و «اگر رطل دمادم می‌کشم من ... » را به «شاعر گرانمایه‌ی کرمانشاه : یدالله بهزاد» هدیه کرده است، و اینها تنها یاد و یادگارهای آن بزرگ از دوست کرمانشاهیش نیست که می توانیم در پیش در آمد  شعر «آهای با توام ...» کتاب «دوزخ اما سرد»  نیز بیت «شهسواران در غبار فتنه گم گشتند و رفت / نامشان از یادها ، تصویرشان از قابها ...     یدالله بهزاد کرمانشاهی» را بخوانیم،  پی خواهیم برد که زنده یاد نیک نهاد «یدالله بهزاد» در چشم این بزرگان چه مایه اعتبار داشته است، بخصوص اگر بدانیم که «م امید» در صفحه 121 از کتاب ارزشمند  «بدعتها و بدایع نیما یوشیج»، آنجا که با اشاره به اصحاب قصیده و غزل و به اصطلاح اهل شعر کهن می نویسد «... اما همین که می خواهند به خیال خود در این اوزان تازه شعر بگویند دچار همان اشتباهات که اشاره کردم می شوند ... »، در پاورقی 29 تصریح می‌کند که «البته این قضیه استثناء هم دارد، از جمله من یکی دو نمونه شعر به شیوه ی آزاد نیمایی و در این اوزان و اسلوب موزون سرایی نیما، از کارهای شاعر آزاده و استاد و نیک مرد نجیب و بزرگوار یدالله بهزاد کرمانشاهی که در اسالیب قدما صاحب قریحه ای توانا و آثار استادانه است ـ دیده ام که به تمام و کمال درست و به آیین و به اسلوب بود و به خوبی از عهده بر آمده بود و شعرهای به قوت در این شیوه ی تازه سروده بود. این تذکار حاشیه را با درود بر او پایان می دهم.»  آنگاه بیشتردرمی‌یابیم که  قدر استاد فقید «یدالله بهزاد کرمانشاهی»  در نظر بزرگ استاد نیمایی سرا ، «مهدی اخوان ثالث» تا چه پایه و به چه مایه بوده است .

به هر حال این مقدمه را از آن رو آورده ام که به یاد آن عزیز، برای درج در مجله مجازی و وزین شما نمونه‌ای از شعر نیمایی ایشان را ارسال دارم. پس با هم از کتاب «یادگار مهر» او ( چاپ یکم پاییز 1387ـ انتشارات آگاه ) می خوانیم :

 

·       باد نوروزی

 

هان و هان ای باد نوروزی!

در چه می کوبی سرایم را ؟

خواب این ویرانه را

                           ـ خوابی همه رویای او غمگین ـ

از چه رو با هایهوی خویشتن آشفته می داری ؟

با منت این شوخ طبعی چیست؟

گفتمت صد بار و دیگر بار می گویم

کاندر این بی روزن خاموش

هیچ دل را شوق دیدار بهاران نیست!...

 

نیک می دانم چه خواهی گفت،

باز هم افسانه ها زان دست که پارینه می گفتی،

                            ـ از فروغ وفرّ ِ فروردین

وان همایون ابر پر باران

آن سپید سیمگون برداشتَنش از کوه

وان گهربفت کبود افکندنش بر دشت

گل که می لرزد در آغوش نسیم از شرم

وان نسیمش می رباید بوسه بی آزرم

 

های های !... افسون این افسانه ام کی می برد از راه؟

 زانکه دیدم بارها فَروَرد ماه شوخ و شنگت را

وان گل خوش آب و رنگت را!

 

راست خواهی نیست رنگ مهر در باغ و بهار تو

وان گلت

            چونان که خار تو!

 

بر فراز کشت های تفته از خورشید

دیده ام بسیار :

ابرهایت را جبین ها کرده پر آژنگ

بانگ تندرشان غریو افکنده

                                    در آفاق

تازیانه ی برقشان در چنگ

قطره ای اما نیفشانده به کام تشنه ای

از تشنگی سر شار !...

 

گفتمت ای باد نوروزی!

پنجه بیهوده مکش بر در

سر مده آوای افسونساز خود را...

                                          از پس دیوار

کاندرین بی روزن خاموش

روشنی در کار یاران نیست

نغمه در نای هزاران نیست

هیچ دل را شوق دیدار بهاران نیست!...

                                                             

                                                                                      

                                                                                         1345.12.21  

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.