صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
سید مرتضی معراجی

فروغی دیگر در متن فصل سرد

(بررسی سیر تحول افکار سیاسی-اجتماعی در شعر فروغ فرخزاد)

 

 

فروغ فرخزاد در گفتگویی می‌گوید:«من از آن آدم‌هایی نیستم که وقتی می‌بینم سر یک نفر به سنگ می‌خورد و می‌شکند، دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند، معنی سنگ را نمی‌فهمم. می‌خواهم بگویم که حتی بعد از خواندن نیما هم، من شعرهای بد خیلی زیاد گفته‌ام. من احتیاج داشتم به اینکه در خودم رشد کنم و این رشد زمان می‌خواست و می‌خواهد...»

آنچه از این بخش صحبت‌های او می‌شود فهمید این است که فروغ می‌خواهد شاعری با آگاهی، تجربه‌گر و در حال تحول و رشد باشد و آنچه از شعرهایش می‌توانیم دریابیم دقیقاً همین مشخصات است، یعنی شاعر است، خود تجربه می‌کند و با آگاهی در مسیر رشد و تحول و تعالی گام برمی‌دارد.

این مقدمه‌ی کوتاه فقط برای این بود که کارمان را شروع کنیم وگرنه می‌دانم همه‌ی دوستداران شعر فارسی، مخصوصاً علاقمندان شعر معاصر و به‌ویژه فروغ دوستان، این موضوع  را با تمام فکر و وجودشان درک کرده‌اند و می‌دانند که فروغ از آغاز شاعری تا لحظه‌ی گذاشتن و گذشتنش از این دنیا یک لحظه توقف نکرد و همیشه در حرکت بود و این را می‌توان در مسیر شاعری و کتاب‌هایی که از او باقی است دید.

فروغ شاعری احساسی است، احساسی نو و زنانه که به تجربه‌ی زندگی و ادبی می‌پردازد و در این راه هم در تفکر و هم در سرایش به تحول می‌رسد و آرام آرام به شاعری اجتماعی و حتی سیاسی در زمان خود تبدیل می‌شود و نکته همینجاست، همین ادعا که الان در مورد او ابراز کردیم یعنی «اجتماعی- سیاسی»شدن شعر او، و ما در این مقاله همین قصد را داریم که برای شما مخاطبان گرامی، باشند سیر تحول فکری فروغ را در عوالم اجتماعی و بعد هم سیاسی روشن کنیم.

فروغ باز هم در گفتگوهایش می‌گوید:«...غیر از این‌ها خیلی‌ها مرا افسون کردند، مثلاً شاملو. او از لحاظ سلیقه‌های شعری و احساسات من، نزدیک‌ترین شاعر است. وقتی که «شعری که زندگی‌ست» را خواندم متوجه شدم که امکانات زبان فارسی خیلی زیاد است...» اگرچه ادامه سخن فروغ به موضوع زبان و ساده‌گویی در شعر مربوط می‌شود اما همین چند کلام نشان می‌دهد که به قول خودش از لحاظ سلیقه‌های شعری و احساسات با شاملو نزدیک است.

مطمئناً هیچ لزومی ندارد که ما «شعری که زندگی‌ست» را در این مقاله بازخوانی کنیم، اما با این اشاره می‌توانیم به خوبی دریابیم که اگر فروغ به‌واقع پس از طی مراحل اولیه‌ی شعرگویی به «نیما» و سپس «شاملو» روی می‌آورد و جذب شعری مثل «شعری که زندگی‌ست» می‌شود، باید به‌جز درک زبان و ساختمان شعری «نیما» و «شاملو» از ذهن و تفکر آن‌ها نیز دریافت‌هایی پیدا کرده باشد و این یعنی آغاز راه اجتماعی و سیاسی شدن شعر او.

هرچند که در ادامه‌ی مقاله اگر لازم شود باز هم به صحبت‌های فروغ باز خواهیم گشت اما اکنون زمان آن است که شاهد مثال‌هایی از شعر او بیاوریم و سیر خود را در آفاق فکری او و بازتاب آن در شعرش آغاز کنیم. بی‌شک برای شروع این حرکت، نقطه‌ی آغاز همانطور که همه می‌دانیم کتاب «تولدی دیگر» اوست، کتابی که نامش نیز گویای این حقیقت است که شاعر در آن می‌خواهد بگوید من فروغ دیگری هستم.

خوب، حالا از کجا شروع کنیم؟ خود او که می‌گوید :«...من حس می‌کنم که از "پری غمگینی که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را در یک نی‌لبک چوبین می‌نوازد و می‌میرد و باز به دنیا می‌آید" می‌توانم آغازی بسازم...» شاید بسیاری دیگر هم همین شعر «تولدی دیگر» را که آخرین شعر کتاب هم هست آغاز تحول او بدانند، اما ما به عقب‌تر باز می‌گردیم.

بدون شک تحول فکری یک انسان هیچگاه خلق الساعه و ابتدا به ساکن نیست و ما مطمئنیم با دقت می‌شود نشانه‌هایی از سمت و سو گرفتن فکر فروغ را حتی در شعرهای اولیه‌اش یافت و برای این مدعا یادآور می‌شویم همین که فروغ شعر زنانه می‌گوید و حساب خود را از شاعران دیگر رمانتیک جدا می‌کند یعنی اینکه در وجودش دغدغه‌های اجتماعی نطفه بسته است. با این حال بنده آغاز گفتار خود را شعر «پرنده فقط یک پرنده بود» قرار می‌دهم. آنجا که «علی کوچیکه» در حوض خانه‌اش دیگر غرق شده است و فعلاً برای این انتخاب دلیل خاصی نمی‌آورم تا بحث درازدامن‌تر از این نگردد.

در اینجا ناچارم به نکته ای اشاره کنم- تا پیش از ورود به بحث اصلی تقریباً تمام حساب و کتاب‌های خود را کرده باشم و وارد عرصه شوم- و آن هم این حقیقت است که شعرهای فروغ در کتاب‌هایش بدون تاریخ ثبت شده است و از این نظر مثل برخی از معاصرانش نمی‌توانیم به خوبی توالی واقعی سروده شدن اشعارش را دنبال کنیم و بدانیم که مثلاً کدام شعر قبل یا بعد از کدام شعر سروده شده است، با این حال چون چینش اشعار به دست خود او اتفاق افتاده است ما نیز توالی چاپ شده را پایه‌ی گفتار خود قرار می‌دهیم.

 

پرنده گفت:«چه بویی، چه آفتابی ،آه/ بهار آمده است/ و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»/ پرنده از لب ایوان/ پرید، مثل پیامی پرید و رفت/ پرنده کوچک بود/ پرنده فکر نمی‌کرد/ پرنده روزنامه نمی‌خواند/ پرنده قرص نداشت/ پرنده آدم‌ها را نمی شناخت/ پرنده روی هوا/ و بر فراز چراغ های خطر/ در ارتفاع بی خبری می‌پرید/ و لحظه‌های آبی را/ دیوانه وار تجربه می‌کرد/ پرنده،آه،فقط یک پرنده بود.

 

شعر فروغ به طور اجمال بیش از ورود به عوالم اجتماعی و بخصوص قبل از این شعر، پس از طی یک دوران رمانتیک داغ و احساساتی در حال عرق کردن است، عرق کردن یک عشق تبدار و وارد شدن به یک زندگی واقعی که درست نقطه‌ی مقابل آن همه رویاهای رمانتیک است و پس از تجربه‌ی عرق کردن عشق می‌بینیم که فروغ در شعرهایش از تکرار و یکنواختی عشقی که عاقبت به زندگی همگانی و واقعی بدل شده است و بدون شور و هیجان‌های آتشین گذشته در گذر است، خسته و وامانده شده است و هرچه می‌گردد و تلاش می کند دیگر نمی‌تواند به آن لحظه‌های ناب رویایی و آتشین بازگردد که همه‌ی هستی او در بر گرفته است؛ در حقیقت این واقعیت زندگی است که عشق خاکی او را شکست می‌دهد نه جفای یار، واقعیات است که بر رویاها غلبه پیدا می‌کند و عشق رمانتیک نوجوانی به شکست منجر می‌شود و همین موجب تولدی دیگر در دنیایی جدید می‌شود؛ دنیایی واقعی و با دغدغه‌های جدی و خالی از رویا و موفقیت آنی.

پس در این دنیای واقعی تنها پرنده است که از آفتاب و بهار می‌تواند لذت ببرد و به جستجوی جفت خویش برود چون فکر نمی‌کند، روزنامه نمی‌خواند، قرض ندارد و آدم‌ها را نمی‌شناسد. همانطور که در ارتفاع بی‌خبری است و چراغ‌های خطری سر راه او نیست و راحت می‌تواند در لحظه‌های آبی پرواز کند و آه و افسوس که پرنده فقط یک پرنده است.

در واقع فروغ به جایی رسیده است که می‌گوید:«من فکر می‌کنم که کار هنری باید همراه با آگاهی باشد- آگاهی نسبت به زندگی... نمی‌شود فقط با غریزه زندگی کرد. یعنی یک هنرمند نمی‌تواند و نباید. آدم باید نسبت به خودش و دنیایش نظری پیدا کند و همین احتیاج است که آدم را به فکر کردن وامی‌دارد...»

بعد از «پرنده فقط یک پرنده بود» که آغاز جدی رها کردن فضاهای رمانتیک و غنایی از سوی فروغ است، به شعر «ای مرز پرگهر...» می‌رسیم که زبان طنز و اشارات شعر به خوبی حاکی از اجتماعی شدن شعر فروغ است. خود او می‌گوید:«...شعر«ای مرز پرگهر» این خود یک اجتماع است. یک اجتماعی که اگر نمی‌تواند حرف‌های جدیش را با فریاد بگوید، لااقل با شوخی و مسخرگی که هنوز می‌تواند بگوید...»

در واقع طنز فروغ در این شعر نیش دوگانه‌ای دارد.

1- حمله به مظاهر دروغین پیشرفت و تبلیغات رسمی حکومتی.

2- چهره‌ی عقب مانده و متضاد اجتماع (مردم ناآگاه یا متظاهر به فهم). شعر "ای مرز پرگهر" تماماً رویارویی همین دوگانگی اجتماع است. پیشرفت‌های دروغین شعاری و عقب ماندگی‌های واقعی اجتماعی. آنچه در این شعر به طنز گفته می‌شود و مسخره گرفته می‌شود شعارهای دروغین و ریاکارانه‌ی افتخار و پیشرفت و مظاهر دروغین آن در کنار ناآگاهی و عقب ماندگی اجتماعی است که در پایان با بینش به علامه‌نمایان و هنرمندان رسمی و متظاهر دروغین تمام می‌شود و آخرین وصیتش این است:

 که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه، حضرت استاد آبراهام صبا/ مرثیه ای به قافیه‌ی کشک در رثای حیاتش رقم زند...

و این پایان طنز و در واقع پایان فاجعه است.

بعد از «ای مرز پرگهر» نوبت شعر «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» است. شعری که گزارش آشنایی با دیدگاه‌های جدید است و دریافتن دوباره‌ی همه‌ی چیزهایی که از نو باید دید و به آنها از نو باید سلام کرد.

فروغ می‌گوید: «تمام شعرها که نباید بوی عطر بدهند. بگذارید بعضی شعرها هم آنقدر غیر شاعرانه باشند که نشود آن‌ها را در نامه‌ای نوشت، برای معشوقه فرستاد. من نمی‌توانم وقتی می‌خواهم از کوچه‌ای حرف بزنم که پر از بوی ادرار است، لیست عطرها را جلویم بگذارم و معطرترین‌شان را برای توصیف این بو انتخاب کنم. این حقه‌بازی است...آدم باید به یک حدی از شناسایی- لااقل در کارش- برسد...»

و باز این خود فروغ است که می‌گوید: «حالا شعر برای من یک مسئله‌ی جدی است. مسؤولیتی است که در مقابل وجود خودم احساس می کنم. یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم...» برای همین به آفتاب سلامی دوباره می‌دهد، به جویبار که در او جاری است، به ابرها که فکرهای طویل او بوده اند، و مهم‌تر، به رشد دردناک سپیدارهای باغ (جان‌آگاهان و شاید بتوان گفت مبارزان اجتماعی- سیاسی) که با من از فصل‌های خشک گذر می‌کردند (و من تاکنون از آن‌ها بی‌خبر بودم و توجهی به آنها نداشتم) و... می‌آید با گیسویش که این بار ادامه‌ی بوهای زیر خاک است و چشم‌هایش که دیگر تجربه‌های غلیظ تاریکی را در خود دارند و... به دختری که [گذشته‌ی رمانتیک خود اوست که از او جدا شده است] هنوز آنجا [جایی غیر از مکانی که شاعر در آن قرار دارد] در آستانه‌ی پرعشق[رمانتیک] ایستاده، این بار با آگاهی و دیدی جدید سلامی دوباره خواهد داد.

پس از سلام دوباره به آفتاب ،«من از تو می‌مردم» آمده است. در واقع این شعر یک گذار کامل از عشقی است که رویاهای رمانتیک را پشت سر گذاشته و به تکرار زندگی رسیده است، یک «نوستالژی» که به واقعیت می‌پیوندد و پایان عشقی آتشین است که آنچه در آن فراموش شده خود اوست، چرا که معشوق با همه‌ی نزدیکی او را نمی‌بیند و این‌گونه است که «تولدی دیگر»آغاز می‌شود.

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکی‌ست/ که ترا در خود تکرارکنان/ به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد...

شعر یک سیر کامل است، سیر زندگی و ذهنیت فروغ از آغاز که با غنا و عشق رمانتیک شروع می‌شود و به بازیابی زندگی می‌رسد که

زندگی شاید/ یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیل از آن می‌گذرد/ زندگی شاید...

همینطور پیش می آید تا آنجا که

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان/ به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای/ و...

می رسد؛ سپس فروغ به سهم خود از این زندگی توجه می‌کند:

آه.../ سهم من این است/...

و متوجه دست‌هایش می‌شود و می‌بیند که دست‌هایش قابلیت کاشتن در باغچه را دارد:

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم/ سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم/ و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌ام/ تخم خواهند گذاشت...

و این ترتیب است که راز جاودانگی شعر و هنر می‌یابد، چرا که دست‌هایی را که می‌کارد انگشتانش جوهری است یعنی دست یک شاعر هنرمند و نویسنده‌ای است که به آگاهی رسیده و قابلیت سبز شدن را پیدا کرده است، و با یک نوستالژی باز هم نگاهی به پشت سر می‌اندازد، به کوچه ای که بدون هیچ تغییر پیشرفتی مثل یک تصویر قاب گرفته، همیشه پسرانی با موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر «به تبسم‌های معصوم دخترکی می‌اندیشند...» اما این بار دختر که فروغ باشد با باد رفته است، یعنی باد با خود او را برده است و «باد» از اینجا کلمه‌ای کلیدی در شعر او می‌شود.

بعد او یک مرور کوتاه دارد و به سفر خود نگاه می‌اندازد:«سفر حجمی در خط زمان...» که سفری است از اندیشه‌های رمانتیک به سوی آگاهی و مردن من گذشته‌ی شاعر و ماندن من جدیدش: «حجمی از تصویری آگاه/ که ز مهمانی یک آینه برمی‌گردد/ و بدین سان است/ که کسی می‌میرد/ و کسی می‌ماند» و حالا می‌داند و به این نتیجه می‌رسد که:«هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.» پس پری کوچکی می‌شود؛ پری کوچک غمگینی که در اقیانوس مسکن دارد «...و دلش را در یک نی لبک چوبین/ می‌نوازد آرام،آرام/ پری کوچک غمگینی/ که شب از یک بوسه می‌میرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.» پس شاعر دوباره به دنیا می‌آید.

فروغ در گفتگوهایش نیز می گوید: «فکر می‌کنم کسی که کار هنری می کند، باید اول خودش را بسازد و کامل کند. بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت‌ها، فکرها و حس‌هایش یک حالت عمومیت ببخشد.» همانطور که در این چند شعرش نشان دادیم که از خود بیرون آمده و به خود نگاه کرده و حالا دیگر دارد به دریافت‌ها، فکرها و حس‌هایش یک حالت عمومی می‌بخشد و ایمان می‌آورد به آغاز فصل سرد.

مجموعه شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...» فروغ تشکیل شده است از هفت شعر او، و احتمالا هفت شعر پایانی او، و به یقین هفت شعر که در آخرین کتاب او آمده است و به نظر نگارنده این هفت شعر در کنار هم مجموعه‌ای مرتب، منسجم و مرتبط را به‌وجود آورده‌اند که به‌خوبی می‌تواند گویای آخرین افکار و دیدگاه‌ها و برداشت های فروغ باشد، شعرها و سخنانی نمادین که به فضای شعر متعهد سیاسی- اجتماعی تعلق دارد.

نخستین شعر این مجموعه که نام آن عنوان کتاب نیز می‌باشد، شعری است با تجربه‌ها و دیدگاه‌های کاملا اجتماعی و رویکردی به دنیای واقعی موجود و فضاهای سیاسی زمان. شعر چنین آغاز می‌شود:

و این منم/ زنی تنها/ در آستانه‌ی فصلی سرد/ در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین/ و یأس ساده و غمناک آسمان/ و ناتوانی این دست‌های سیمانی...

فروغ نخست به تعریف موقعیت خود در فضا و زمان واقعی و عرصه‌ی هستی می‌پردازد و سپس به گذشت زمان و این‌که اکنون چه وقت از تاریخ است اشاره می‌کند: «امروز اول دی‌ماه است...» و بعد به آگاهی خود اشاره دارد: «من راز فصل‌ها را می‌دانم/ و حرف لحظه ها را می‌فهمم...» و یکباره به قاطع‌ترین دریافت خود از اوضاع زمان روی می‌آورد و با ضربه‌ای سنگین ذهن را متوجه اکنون خود می‌کند. اکنونی واقعی و اجتماعی و یأس‌آلود: «...نجات دهنده در گور خفته است...» سپس باز زمان می‌گذرد و «در کوچه باد می آید» و آن بادی که در گذشته شروع شده، حالا در کوچه‌های ذهن و اندیشه‌ی او به خوبی حس می‌شود و باد او را نخست به یاد پیشینه‌های رمانتیکش می‌اندازد که در آن زمان با آنکه واقعیت داشته است، اما او توجه به مرد واقعی زخم خورده‌ی خسته‌ی اجتماعی نداشته است و به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشیده است، و آنگاه همراه همان باد «در آستانه‌ی فصلی سرد/ در محفل عزای آینه‌ها...» به نمادسازی از اجتماع اطراف خود می‌پردازد، با عباراتی چون: «اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ»، «غروب بارور شده»، «دانش سکوت» و در این میان باز هم نگاهی به مرد واقعی خود، در صحنه‌ی زندگی واقعی می‌اندازد که «صبور/ سنگین/ سرگردان...» است و درمی‌یابد که این مرد در نابسامانی‌های اجتماعی چنان خرد شده که انگار مرده و هیچ‌وقت زنده نبوده است.

دوباره باد می‌آید و این بار همراه با باد کلاغ‌ها می آیند و این هر دو دیگر او را از دنیای رویایی‌اش و احساسات رمانتیکش جدا می‌کنند و «تمام ساده لوحی یک قلب را به قصر قصه‌ها می‌برند" چنانکه دیگر نمی‌تواند به رقص برخیزد و... . همه‌ی گذشته‌های رمانتیک برایش رویایی می‌شوند و حالا می‌بیند و می‌داند «ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.»

شعر همینطور که پیش می‌رود عناصری که ذهنیت او را می‌سازند نمایان می‌شوند،عناصری که در شعرهای بعدی نیز تکرار می‌گردند، مانند بادها، کلاغ‌ها، پنجره، چراغ، ستاره و .... باز هم تصویری هول‌انگیز از زمانه و شکست‌های اجتماعی- سیاسی، «شعله‌ی بنفش»که تصور انفجار را در ذهن زنده می‌کند و به یأس می انجامد: «آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت/ چیزی به‌جز تصور معصومی از چراغ نبود...»

باز هم «در کوچه باد می‌آید» و «ستاره ها» و «سوره‌های رسولان سر شکسته» و «ما» که «مثل مرده‌های هزاران ساله به هم می رسیم...» و «خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...» همه گویای نمادهای اجتماعی- سیاسی است، در شعر او. و او سردش می شود و سپس سر از زیر آب بی‌خبری بیرون می آورد و از مستی رمانتیک به هوش می‌آید و می‌پرسد: «چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟»

شعر پیش می‌رود و او هم پیش می‌رود و از عشق‌های محدود رمانتیک با شکل‌های مشخص و ثابت رها شده، به وسعت پناه می‌برد و به عریانی واقعیت می‌رسد و عشقی جدید را می یابد، عشقی متفاوت که به جای همه‌ی تصاویر فانتزی در آن «جزیره‌ی سرگردانی»، «انقلاب اقیانوس»، «انفجار کوه» دیده می‌شود و «تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی...» می‌شود که او دریافته است و «از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا...» می‌آید.

و حالا او روزگارش را می‌شناسد و یا بهتر بگویم شبی را که در آن زندگی می‌کند:

سلام ای شب معصوم/ سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را/ به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی/ و در کنار جویبارهای تو،ارواح بیدها/ ارواح مهربان تبرها را می‌بویند/ من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم [از جهان رویایی قبلی‌اش به این جهان] / و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است/...

به هر حال باید در متن واقعیات قرار گرفت «میان پنجره و دیدن/ همیشه فاصله‌ای‌ست» و افسوس می‌خورد که چرا تا به حال دنیا را خوب نگاه نکرده است و آن مرد واقعی را ندیده است و باز هم گزارش می‌دهد که چگونه رویاها و دنیای رمانتیکش به پایان رسیده است هر چند «انگار مادرش گریسته است» اما دیگر تمام شده: «به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد.» و حالا دیگر وقت آن است: «باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم» و از رویا به واقعیت باز می‌گردد و باز همان مرد و همان «انسان پوک/ انسان پوک پر از اعتماد...»

سپس از میان کلمات نمادی دیگر سر بیرون می‌آورد یعنی چهار «لاله‌ی آبی» و زمان می‌گذرد و باز او به خود می‌آید و به بازیابی خود می‌پردازد به دنبال «مزار آن دو دست سبز جوان...» می‌گردد و شعر همین‌طور بین گذشته‌های رویایی و حال واقعی در نزد اوست و باز به تولد دیگرش می‌رسد و باز با نگاه جدید اجتماعی‌اش به اطراف می‌نگرد: «جنازه‌های خوشبخت/ جنازه های ملول/ جنازه های ساکت متفکر...» و تاکید به پایان پذیرفتن گذشته‌اش و سلام به دنیای جدیدش و رسیدن به این که «ایمان بیاوریم/ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/ ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ های تخیل/ به داس های واژگون شده‌ی بیکار/ و دانه های زندانی» البته با این باور که: «فواره‌های سبز ساقه‌های سبکبار/ شکوفه خواهد داد...» ایمان می‌آورد به آغاز فصل سرد.

«بعد از تو» شعری است که ناگزیری از کودکی را زمزمه می‌کند و داستان عزیمت شاعر است از رویاهای کودکی و گذار از جوانی‌های رمانتیک و رسیدن به ادراک واقعیت خشن و روزمره‌ی زمان و جاری شدن در جریان اجتماع. در این شعر است که پنجره روشن‌تر می‌شود و رابطی است بین شاعر و جهان واقعی اجتماع، در شعری که پر است از «صدای سوت کارخانه‌های اسلحه سازی» و «باختن زیر میز و روی میز و پشت میز» و«تکه‌های سرب» و «قطره‌های منفجر شده‌ی خون» و داد کشیدن «زنده باد/ مرده باد» و باز هم «چهار لاله‌ی آبی» و «صدای باد» و «چراغ» و رسیدن به این حقیقت که: «ما هر چه را که باید/ از دست داده باشیم، از دست داده‌ایم...» و پس از این شعر به «پنجره» می‌رسیم، همان پنجره‌ای که بارها به آن اشاره کرده بود و حالا دیگر در شعرش تکرار می‌شود: «یک پنجره برای دیدن/ یک پنجره برای شنیدن...»،«یک پنجره به لحظه‌ی آگاهی و نگاه و سکوت» برای اینکه با نمادهای کلاسیک که حاوی مفاهیم اجتماعی است بیشتر آشنا شویم، مثل «اعتمادی که به ریسمان سست عدالت آویزان» است یا «قلب چراغ‌های تکه تکه»، «دستمال تیره‌ی قانون»، «شقیقه‌های مضطرب»، «فواره‌های خون»، «نجات‌دهنده»، «پیغمبران رسالت ویرانی»، «انفجارهای پیاپی»، «ابرهای مسموم» و این درخواست بزرگ که: «ای دوست،ای برادر،ای همخون/ وقتی به ماه رسیدی/ تاریخ قتل عام گل‌ها را بنویس» و اینجاست که او پس از تکرار«پنجره» و «چراغ» و «ستاره» با «آفتاب» حقیقت رابطه پیدا می‌کند: «حرفی به من بزن/ من در پناه پنجره‌ام/ با آفتاب رابطه دارم.»

«دلم برای باغچه می‌سوزد» یک تحلیل اجتماعی کامل است و شعری سراسر سیاسی که زمانه و روزگار شاعر را به خوبی توصیف می‌کند و پر است از اندیشه‌ی مرگ باغچه و دغدغه‌ی عاقبت گل‌ها و ماهی‌ها: «کسی به فکر گل‌ها نیست/ کسی به فکر ماهی‌ها نیست/ کسی نمی‌خواهد/ باور کند که باغچه دارد می‌میرد...»

در شعر«دلم برای باغچه می‌سوزد»، «حیاط خانه» و «باغچه» نماد میهن است و «پدر» نماد میان‌سالان مایوس با تجربه‌های شکست و بی‌اعتمادی که امیدی به هیچ حادثه ای ندارد و از بس نارو و ناروا دیده‌اند دیگر هیچ چیز برای‌شان مهم نیست و«مادر» نماد عامه‌ی مؤمن خوش‌خیال که درمان همه‌ی نابسامانی ها را در ورد خواندن می‌بینند و «برادر» نماد فیلسوف‌های روشنفکر مایوس که ادا و اطوارهای ویژه و کلیشه‌ای خود را به نمایش می‌گذارند و «خواهر» نماد بی‌دردان رمانتیک جامعه که عاقبت به زندگی عادی دل‌خوش می‌شوند و با روند روزگار همراه می‌گردند و«همسایه» لایه‌های مخفی جامعه‌ی در حال انفجار سیاسی است و در این میان شاعر «من» امیدواری است که با واقعیت اضمحلال روبرو است و می‌بیند که «حیاط، خانه تنهاست» و «دیوانه وار دوست می‌دارد...» و تکرار می‌کند:

 ... تنها هستم/ و فکر می‌کنم که باغچه را می‌شود به بیمارستان برد/ من فکر می‌کنم.../ من فکر می‌کنم.../ من فکر می‌کنم.../ و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است/ و ذهن باغچه دارد آرام آرام/ از خاطرات سبز تهی می‌شود.

 و آشکارا فضای مبارزات چریکی و زیرزمینی را تصویر می‌کند: «همسایه‌های ما همه در خاک باغچه‌هاشان به جای گل/ خمپاره و مسلسل می کارند...»

«کسی که مثل هیچکس نیست» نهایت خواست‌های اجتماعی- سیاسی است، آرزوهای همه‌ی مبارزات از طیف‌های گوناگون است، از آنان که «خواب ستاره‌ی قرمز می‌بینند» تا آنان که می‌خواهند «لامپ (...که مثل صبح سحر سبز بوده، دوباره روی آسمان مسجد روشن شود». این شعر تعریف رویای کودک معصوم درون همه‌ی انسان‌هایی است که بی‌عدالتی‌ها را درک می‌کنند و نمی‌پذیرند و با ایمان در انتظار پایان همه‌ی رنج‌ها، خواب کسی را می‌بینند که مثل هیچکس نیست و می‌آید تا همه چیز را قسمت کند.

با فرضیه‌ای که در مقاله مطرح کرده‌ایم، اگر بپذیریم شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» نشانگر این حقیقت است که شاعر با توجه به واقعیات اجتماعی و درک مصائب اجتماع به دیدگاه جدید و عرصه‌ی شعر سیاسی-اجتماعی وارد می‌شود؛ به این نکته همان راه را طی می‌کند. چنانکه می‌گوید:« چرا توقف کنم،چرا؟/ پرنده‌ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند...» و می‌گوید: «چه می‌تواند باشد مرداب/ چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد» و می‌گوید: «قفس هوای مانده ملولم می‌کند... »، و اینجاست که کشف می‌کند: «پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم...» و ادامه می‌دهد که: «نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن/ به اصل روشن خورشید...» و به اصل دیگری پی می‌برد:« صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند» و در پایان اعتراف می‌کند که دیگر زنی رمانتیک نیست و به تعهد اجتماعی- سیاسی روی آورده است:

مرا به زوزه‌ی دراز توحش/ در عضو جنسی حیوان چه کار؟/ مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار؟/ مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است/ تبار خونی گل ها می‌دانید؟

بعد از این شعر که موج می‌زند از توصیه و تحریز به حرکت و درجا نزدن؛ در «پرنده مردنی است» مرثیه‌ای کامل و حماسه وار، در رثای آنان که رفتند تا رفتار بماند و پرواز را جاودانه کردند با آنکه خود در خاک خفته‌اند، سر می‌دهد و می‌سراید:

 دلم گرفته است/ دلم گرفته است/ به ایوان می‌روم و انگشتانم را/ بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم/ چراغ‌های رابطه تاریک اند/ چراغ‌های رابطه تاریک اند/ کسی مرا به آفتاب/ معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشگ‌ها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است...

و بدین ترتیب صحه‌ای می‌گذارد بر حرف خودش که گفته است: «شاعر بودن یعنی انسان بودن» و می‌رود و پرواز را در خاطره‌ها جاودانه می‌کند.

نیمه شب 28/9/87



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.