پرنده گفت به من در شروع یک پرواز:
"اگر که قصد سفر سوی روشنی داری
وگر که میروی ای رهسپار راه امید
به بیکرانهی همواره دور بیداری
سرود عشق بخوان دلنواز و گرمآواز."
پرنده گفت به من:
"بهار را بنگر
ببین که مثل پرستو بلنداوج و سبک
چگونه بالزنان پر گشوده بر گلشن
پر از بنفشه و گل
پر از شقایق و سنبل
تو هم بهاران باش
برای باغ خرد غنچه ارمغان آور
به روی بوتهی اندیشه چون جوانه بروی
شکوفهباران باش."
پرنده گفت به من: "روح همنوایی باش
سرود صبح بخوان در شب جداییها
نگاه گرم و دلانگیز آشنایی باش
طلوع فردا باش
همیشه والا باش
برای شبزدگان شعر روشنایی باش."
پرنده گفت به من: "قلب خویش پرچم کن
در اهتزاز و برافراشته، بلنداندیش
پر از طلوع و تبسم
پر از نسیم و نوازش
و غرق آرامش
کویر مرده پر از باغهای خرم کن."
پرنده گفت به من:
"به نور بیندیش
به آسمان دلانگیز پرغرور بیندیش
به اوجهای بلند همیشه دور بیندیش."
چو میگشود پر و بال وقت اوج گرفتن
به سوی دورترین بیکرانهی روشن
پرنده گفت به من.