شعر امری یک بعدی نیست که قضاوت در مورد آن صریح و یکجانبه باشد که بگوییم خوب یا بد، زشت یا زیبا، مردود یا پذیرفته است. شعر یک منشور است، با ابعادی گوناگون و قابل بحث و قضاوت.
قضاوت منصفانه در مورد یک اثر هنری (در معیار ما، کتاب شعر) قضاوتی هم احساسی و هم فنی است. به عنوان مثال قضاوت در مورد یک قصیدهی مدحیه دو بحث جداگانه دارد: یکی جنبهی مداحی آن که به مذاق بسیاری دلچسب نیست. دیگری جنبهی هنرمندانهی شکل و قالب و سلاست و استحکام شعری است. مثل بسیاری از قصاید قدما در مدح پادشاهان و سرداران و امرای اغلب سفاک و ستمگر، شبیه قصاید محکم و پرطنین منوچهری، عنصری و فرخی سیستانی در مدح سلطان غارتگر و آدمکشی چون محمود غزنوی. در شعر جدید فارسی نیز این قاعده معمول است، جز اینکه قضاوت در قالب شعر و صناعات ادبی در آن منظور نیست، اما زیبایی کلام، روانی گفتار و معنی و مفهوم شعر و زیبایی تخیل در هر دو نوع شعر قضاوتی یکسان میطلبد.
مسألهی مهم دیگر، قضاوت در مورد یک شاعر در زمان حیات و بعد از وفات اوست که مورد دوم منصفانهتر و حقیقیتر است، زیرا دیگر شاعر در معرض تغییر عقیده و بیان نیست و هرچه بر او و شعرش گذشته است، ثابت و بیتغییر است. اکنون ما سهراب سپهری را با این شرایط قضاوت میکنیم. از سالها قبل، یعنی از اوایل دوران شاعری سپهری تا کنون، قضاوتهای زیاد و گوناگونی شده است که شرح همهی آنها مقدور نیست. شاید قدیمیترین قضاوت، نقد دکتر براهنی از شعر سپهری در کتاب "طلا در مس" مربوط به سال ۱۳۴۷ است. او معتقد است که "شکل ظاهری شعر سپهری چندان نیرویی ندارد" و " در یک برج عاج تقدس و صفا، همه چیز را خوب میبیند و در گسترهی این نیکی مطلق، این نیکی بودایی، برای آنکه بتواند از زبان اشیایی حرف بزند که ابدیترین مصالح و مواد خام شاعرانه هستند، گاهی خود را به حماقت، جنون عمدی و سادهلوحی اختیاری میزند."
"اگر آن بودای نخستین، بر اثر وقوف به درد و رنج بشری، بر اثر وقوف به گرسنگی و بیماری، برج عاج قصر اشرافی خود را ترک گفت و سالک راه درد گردید و بعد بدل به طبیب درد شد، این بودای کودک را نورافکنی درخشان از بالای آن برج عاج بلند به سوی خویش دعوت کرده است و او غرق در عرفانی تا حدی اشرافی شده است که در آن انسان بر روی زمینهی مخملی اشیا غلت میزند و از خود بیخود میشود."
"بین زندگی خود و این محیط عارفانه و شاعرانهی سپهری تناقصی میبینیم و از خود میپرسیم، نکند سپهری به دنبال نظریهی مطرود و بیمارگونهی شعر به خاطر شعر، هنر به خاطر هنر، عرفان به خاطر عرفان، رفته باشد و ما را که گرفتار موقعیتهای عصر خود هستیم قال گذاشته باشد".
"دنیای ما دنیای آشفتهای است و ما باید شاعر این دنیای آشفتهی به هم ریخته باشیم. پشت کردن به این دنیا کار درستی نیست و متأسفانه سپهری به این دنیای آشفته پشت کرده است." (۱)
نگاهی اینگونه نقادانه به شعر سپهری واقعیتی است که از تک تک قطعات شعری سپهری پیداست و ما در خلال نقد همهی کتاب بارها آن را متذکر شدهایم.
مقالهای دیگر تحت عنوان "عارفی غریب در دیار عاشقان" دربارهی سپهری و شعر او به قلم آقای فرج سرکوهی در مجلهی آدینه چاپ شد که به نظر من به یک شوخی بیشتر شبیه است. با خواندن این مقاله گاهی آدم فکر میکند که آقای سرکوهی، مردم را و سپهری را و یا خود را دست انداخته وگرنه نمیگفت: "سپهری بنیانگذار سبک و روال معینی در شعر فارسی است." و یا "در شعر معاصر فارسی شاید سهراب سپهری تنها شاعری باشد که اندیشهای به سامان و مدون را در دوران کار شعری خود بیان میکند."
آقای سرکوهی در همین مقاله در جای دیگر میگوید: "به رغم تأثیر گسترده و زبان و بسامانی و نظام یافتگی اندیشهی سپهری، محتوای شعر او تأثیری بر جریانهای فکری و فرهنگی جامعه به جا نگذاشت".
آقای سرکوهی گویا متوجه نیست که به فاصلهی چند سطر، ضد و نقیض میگوید. آیا میشود گفت خورشید میتابد اما روز نیست؟ آیا اندیشهی بسامان این است که هیچ تأثیری، نه فکری و نه فرهنگی، در جامعه نداشته باشد؟ اما خواننده از این دو اظهار نظر به این نتیجه میرسد که سپهری فقط برای خودش شعر گفته است. سپهری شاعر زمان و مکان خودش نیست. دوران شاعری سپهری یکی از پرتلاطمترین و خونبارترین ادوار تاریخ معاصر، هم برای ما و هم برای دنیاست. برای ما دوران مبارزات مردم برای به دست آوردن آزادی و دموکراسی به پرچمداری پیر ازخودگذشتهای به نام دکتر مصدق است.
دوران ۳۰ تیر ۱۳۳۱ و ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و پیامدهای کودتای ننگین ۲۸ مرداد و آن بگیر و ببندها و تیربارانها و زندانی کردنها و شکنجه دادنها است، و برای جهان دوران جهنمی جنگ ویتنام است که یک غول آتشافروز روزی صدها تن بمب بر سر مردم بیدفاع آن فرومیریخت و بودایی ویتنامی به اعتراض خود را در وسط میدان سایگون به آتش میکشید و دختران معصوم و بیپناه ویتنامی که از بیچارگی به فحشا کشیده شده بودند، یک سیم مخصوص به جای بند و کش در لیفهی شلوار خود جاسازی میکردند تا در فرصت مناسب با آن گردن یک افسر آمریکایی را قطع کنند.
سپهری در همین جامعهی خودمان اعدام دکتر فاطمی و افسران دلاوری چون مبشری و سیامک و آتش زدن روزنامهنگار وطنپرستی چون کریمپور شیرازی را نمیبیند، اما در رؤیاهای کودکانهاش کودکی را میبیند که ماه را بو میکرد.
(چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم
ماه را بو میکرد)
"صدای پای آب"
و بسیاری دیدنیهای شگفت و بیمعنای دیگر که شرحشان بعداً خواهد آمد.
سپهری مردم زمانهاش برایش به اندازهی یک سنجاقک که دلش از غربت او پر بوده است، ارزش نداشتهاند.
(بار خود بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر)
"صدای پای آب"
سپهری شاعر زمانهی "خفتههای چند" خون به دل و پریشان است، اما به اندازهی یک لحظه از سالهای دردمند آن پیرمرد یوشی، غم این خفتهی چند خواب در چشم ترش نشکسته است:
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر خاری لیکن
از ره این سفرم میشکند.
نازکآرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند.
دستها میسایم
تا دری بگشایم
به عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریختهشان
بر سرم میشکند.
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
مانده پایآبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کولهبارش بر دوش
دست او بر در، میگوید با خود
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
(مهتاب- نیما یوشیج)
سپهری شاعر مردم نیست، شاعر دوران رو به انقراض فئودالی است با فکر فئودالی هنر برای هنر و شعر به خاطر شعر، که به درد گالریهای پرزرق و برق و سالنهای پرتجمل آنچنانی میخورند نه به درد مردم دردمند و مصیبتزدهای که بودا به خاطر آنها قصر پرتجمل پدری را ترک کرد و سر به کوه و بیابان و جنگل گذاشت. باری، به هر جهت بیایید تا حدی منصفانه قضاوت کنیم و انتظار نداشته باشیم همهی مردم، از جمله شاعران، سیاسی و اجتماعی فکر کنند. بگذریم، ازخیل عظیمی که در همان راهها نیز بیراهه رفتند و گلی به سر مردم نزدند. پس سپهری را در بُعد هنری شعرهایش بررسی کنیم.
----------------------
(۱)- طلا در مس- ص ۵۱۱- ۵۱۲- ۵۲۱
(فصل اول از کتاب "هشت کتاب در یک کتاب: نقدی بر هشت کتاب سهراب سپهری")