· ناگهان عشق
ناگهان عشق میرسد از راه
میکند هرچه را به خود همرنگ
قعر
تا
قلّههای عالم را.
ناگهان عشق میرسد از راه
میکند هرچه را گوارایت
گریهها را
سکوت را
غم را.
دیگر از اوست هرچه هست او را
آرزوها و
یأس و
حسرتها
خندهها و
نشاط و
عشرتها.
هرکجا با تو میشود همراه
کنج تنهایی اطاقت
یا
در پیادهرو خیابانها
در حریری لطیف از اندوه
ناگهان عشق میرسد از راه
و دلت میشود از او انبوه
· بعد مکثی
بعد مکثی و سلامی
دست در آغوش
روی هم را خوب بوسیدیم
چند سالی بود
بیخبر بودیم از حال هم و حالا
یکدگر را باز میدیدیم.
راستی او بود
با همان مهر و محبّت
با همان رفتار
با همان دستان گرم دائماً تبدار
چشمها آن چشم
گونه و ابرو همان و
طرح چهره
با همان خط و خطوط
امّا کمی پررنگتر انگار
زلف امّا
زآنچه مانده
بیشتر میل سپیدی داشت
چند رشته نیز
مشکی و
ـ نه
آنچنانکه پیش ازاینها بود
بلکه مثل ِ
دود
دودی
نه سپید و نه سیاه
شاید
سپید ِ تار
چند لحظه مات
مو به مو
سر تا قدم
با بهت
همدگر را وارسی کردیم
خاطرات سالیان دور را
گویی به یک لحظه
پیش چشم خویش آوردیم
خواستم با او بگویم
ـ با هزار افسوس ـ
طی ِاین دوران
چه کردی با خود آیا
که نشسته برسرت
این گَرد ؟
لب ز هم نگشوده
دیدم لب زهم وا کرد
گفت :
"زود آیا نیست
بر سرت این برف ِ پیری، مَرد ؟"
بعد هم مثل همیشه
ناگهان خندید
من دگر چیزی نگفتم
بیگمان
چون من که اورا ...
او مرا
بهتر زمن می دید
گرچه روشن گشته بود از دیدن هم
لیک
ابر اندوهی
بر فراز آسمان ِ
یادهامان
سخت
می بارید .