· دستی مرا گره گره به تو میبافد
تا آسمان
سهچهار پله فقط کافیست
اما
وقتی تو نیستی
تنها کمی سکوت و پنجره هم کافیست
تنها کمی سکوت
پنجره، شب، اندوه
وقتی تو نیستی
همین برای دلم کافیست
من فکر میکنم به تو
میدانم
دستی مرا گره گره به تو میبافد
دستی دوباره نقش تو را بر من
نقش مرا به دست تو میبافد
دستی دگر
اگرچه کمین کردهست
این نقش را
از لحظههای تو بشکافد
اما
من فکر میکنم به تو
میدانم
چیزی شبیه معجزه در راه است
ایمان من درخت تنومندیست
وقتی که از زمین دست تو میرویم
من فکر میکنم به تو
میخوابم ...
شهریور ۱۳۸۵
· تو ... خدا
بساطم امشب از همیشه تهیتر بود
به جز بهانه و دلتنگی
که واژههای کهنهی من بودند
نه گریه مانده بود
نه اندوه تلخ تنهایی
شب بوسهای که نمیداند
کجای دستهای تو جا دارد
میان فکرهای تو گم بودم
و واژهای شبیه نمیدانم
به چشمهای آینه میتابید
و عطر دستهای تو در کوچههای شب
گم بود
همیشه دور بودی و روشن
و من همیشه
دورترین اتفاق، سهمم بود
خدا همیشه خسته از این اندوه
همیشه خسته از من و این غم بود
خدا همیشه مثل تو گاهی کم
و در میان خاطرهها گم بود
ولی همیشه پشت حادثه پنهان بود
همیشه دست تکان میداد
برای اشکهای ساکت دلتنگی
اگرچه گاه نمیدید گریههایم را
ولی درون چشمهای تو جاری بود
خدا
اگرچه پشت حادثه پنهان بود
اگرچه کم
اگرچه ساکت و محزون و ساده
اما بود.
□
بساطم امشب از همیشه تهیتر بود
شب از حضور تو میترسید
و من
کنار فکرهای تو خوابیدم
و باز وقتی صبح
به دستهای پنجره میتابد
تو را
میان خواب و خاطره
مییابد
مهر ۱۳۸۵