صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
سید مرتضی معراجی

طراوت طبیعت در کوچه باغهای نشابور

 استاد دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی (م.سرشک) را همه‌ی اهل ادب و اهالی دیار شعر به خوبی می‌شناسند چرا که او همزمان با سرایش به تحقیق و تنقیح و نمایاندن تئوری‌های قدیم و جدید شعر پارسی همت گماشت و هماره از پیشروان ادبیات معاصر زبان فارسی بود و هست و آثارش مورد توجه همه‌ی علاقمندان و آگاهان در این زمینه می‌باشد.

 شفیعی‌کدکنی جدا از همه‌ی آثار تحقیقی و تدریسی‌اش از شاعران بزرگ و شناخته شده‌ی شعر معاصر فارسی است که مطالعه‌ی دیوان‌های شعرش همیشه مورد توجه بوده است و بررسی این‌گونه آثار او به‌واقع بررسی گوشه‌ای از تاریخ پربار چندین دهه‌ی اخیر شعر فارسی است.

 به‌هرحال نگارنده چند سال پیش سیر و سیاحتی در آثار شعری "م.سرشک" داشت که موجب چند یادداشت کوتاه برای خودش شد و بخاطر اینکه مدت‌ها از کتب منتشر شده‌ی دکتر خبری نبود این یادداشت‌ها نیز بی‌سرانجام ماند چرا که خوانندگان جوان نمی‌توانستند با چیزی که در دسترسشان نبود ارتباط برقرار کنند و منظور یادداشت‌ها را دریابند، اما با چاپ مجدد و اخیر آثار دکتر شفیعی‌کدکنی- اگرچه در یک مجموعه- دوباره شور و شوق گذشته در دل زنده شد و موجب گردید که این نوشته‌ی کوتاه و نگاه گذرا دوباره جان بگیرد.

 بی‌شک اگر به آثار مختلف یک سراینده، چه قدیمی و چه معاصر، نگاهی کوتاه هم داشته باشیم پی می‌بریم که برخی از موضوع‌ومضمون‌ها و حتی کلمات هستند که بارها و بارها تکرار شده‌اند و در واقع تم اصلی و محمل افکار و اندیشه‌های خالق خود می‌باشند.

مثلاً شاید ما خیام را بیشتر با "کوزه"هایش بشناسیم و حافظ را با "رندی"ها و سعدی را با "جمال‌پرستی"ها و اخوان ثالث را با "ناامیدی"ها و ..... اگر چنین باشد که هست شفیعی‌کدکنی را باید با "طبیعت‌گرایی"اش در نظر بیاوریم. طبیعت سرزنده، زیبا و جادویی شعر شفیعی‌کدکنی سبزی و طراوت و حیات خود را در سراسر سروده‌هایش گسترش داده است و تمام تصاویر و عناصر خیالی سروده‌های او را و به تعبیر خودش "صور خیال" شعرش را به خود اختصاص داده، چنانکه شعر شفیعی‌کدکنی پس از بیرون آمدن از دایره‌ی تأثیرگذاری استاد همشهری‌اش، زنده‌یاد مهدی اخوان‌ثالث، شعری است کاملاً طبیعت‌گرا و کمتر سروده‌ای از او می‌بینیم که عنصری از طبیعت در آن به چشم نخورد.

  شفیعی پس از "زمزمه"های "شبخوانی"اش وقتی که "مثل درخت در شب باران" "از زبان برگ" "در کوچه‌باغ‌های نشابور" "بوی جوی مولیان" "از بودن و سرودن" می‌شنود، تمام کلماتش بوی برگ و صاعقه و باران دارد و پژواک صدای طبیعت است و "آینه‌ای برای صداها"ی جنگل و کوه و دریا "در هزاره‌ی دوم آهوی کوهی" است.

  او و شعرش با طبیعت خو گرفته‌اند. حتی اگر حلاج را بخواهد به تصویر بکشد "ابر گیسوانش در باد" است و اگر "کتیبه‌هایی زیر خاکستر" داشته باشد "محبت باران" را می‌خواهد و "پرسش" او پر است از "گل‌های گرمسیری" و "سرخ‌بوته" و "آتش شفق" و "آب جویبار" و "گفت‌وگو"ی او از "گل سرخ" است و "توفان" و "هفت دریا" و .....

  نمونه‌وار، همین کتاب را که در دست دارم مروری می‌کنیم و با او "در کوچه‌باغ‌های نشابور" به گشت و گذار می‌پردازیم تا ببینیم که حیات طبیعت در آن چگونه جاری است.

   "دیباچه"ی کتاب با طبیعت شروع می‌شود: "بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب". اگرچه این شعر چون بسیاری یا بهتر بگوییم قریب به اتفاق سروده‌های او به عوالم اجتماعی- سیاسی زمانه‌اش برمی‌گردد و به‌خصوص در این "دیباچه" اشاره‌ای دارد به ممنوعیت برخی از کلمات در زمان سرودنش چون "گل سرخ"، اما همین که شاعر خواندن را به نام "گل سرخ" آغاز می‌کند و "صحاری شب" را به هم می‌ریزد "که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند" و ...... نشانه‌ی توجه خاص او به عناصر طبیعی است.

  شعر بعدی که "سفر به خیر" است گفت‌و‌گویی است بین "گون" و "نسیم":

"به کجا چنین شتابان؟  

                           گون از نسیم پرسید."

 در سروده‌ی بعدی "صدای بال ققنوسان" هم که از نظر ساختاری و گزینش کلمات و حتی طرح مضمون با شعرهای "اخوان گونه‌"ی وی قرابت بیشتری دارد و در آن یاد و یادگارهایی از آن گذشته در گذشته دیده می‌شود، باز صحبت از "شبگیر" و "آن سوی بهار" و "آن سوی پاییز" و "مهتاب نیمه‌ی شب" است .

  "فصل پنجم" با "آذرخش و تندر و توفان و انفجار صاعقه- سیلاب سرافراز- آغاز" می‌شود و در آن "باران استوایی" می‌بارد و "آب رودخانه گذر" دارد و "جویبار نرمی از بودن و نبودن ....." جاری است.

  "از بودن و سرودن" با "بانگ خروس" و رها کردن خواب و خستگی در "شط شب" شروع می‌شود و تا "زین بر نسیم" بگذاری و بگذری از "بحر" "وز آن دو روزن صبح"، "باران صبحدم را بر شاخه اقاقی" "آئینه خدا" کنی و .... ادامه دارد.

   "ضرورت" "مثل بهار از همه سو می‌آید" و در آن "قطره بارانی" در "کویر" است و "حنجره‌ی چکاوک" و "پونه‌ی بهار" و "موسیقی یکریز برف" چنانکه در "آیا تو را پاسخی هست؟"

"ابرست و باران و باران

پایان خواب زمستانی باغ،

آغاز بیداری جویباران"

 و در آن "زورق برگ" "در آب‌ها غرقه" می‌شوند و "نام گل سرخ را باز" تکرار می‌کند.

  "پیغام"، "خوشترین هذیان‌ها"یش "خزه‌ی سبز لطیفی‌ست که در برکه‌ی آرامش تو می‌روید" و هرچند به "سالن‌هایی

که بهاران را نیز

از گل کاغذی آذین دارند."

 می‌رسد اما باز هم "سخن از صاعقه و ...." ".... عطر و نسیم"، "یا شب و سایه و خواب" در آن هست.

"دریا" هم باکش از طوفان نیست چرا که

"دریا همه عمر، خوابش آشفته است"

و حسرت نمی‌برد "به خواب آن مرداب"، "کآرام درون دشت شب خفته‌ست".

"نگر آنجا چه می‌بینی"، "نور آذرخش آن بیشه»" و "باران خواب پرآب گیاهان" است "و باد صبحگاهان" که "شاخ پرپیچ گوزنان را" "به عطر دشت‌ها" می‌آمیزد و "روح لاله" و "درختان فلج بیمار" در آن "تجلی کرده".

 از "آن مرغ فریاد و آتش" اگرچه تنها "خاکستر سرد" بر جا می‌ماند اما اینکه همیشه "یک بال فریاد و یک بال آتش" او برفراز شعر گشوده است خود طبیعتی دارد اگر چه "جادوست".

     "به یک تصویر" که نگاه می‌کنی در "میان رشته‌های آهنین"، "شطی از نجابت" و "صفیر آن سپیده" پیداست و در آن "شاعران سبک موریانه، جملگی" اگرچه به عاریت "بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارها" را زمزمه می‌کنند.

  "مرثیه" در این میان می‌تواند استثنایی باشد بر قاعده، چرا که "هنوز خشم خدا را فرو نیاورده‌ست" و "حلاج" را هم که اشاره کردیم "با ابر گیسوانش در باد" نمایان می‌شود اگرچه "انبوه کرکسان تماشا" "با شحنه‌های مأمور":"مأمورهای معذور" نمی‌گذارند، اما باز هم خاکستر او را "باد سحرگاهان" "در کوچه‌باغ‌های نشابور" می‌برد تا نامش "هنوز ورد زبان‌ها" باشد.

  "کتیبه ای زیر خاکستر" هم در "بامداد رجعت" پیدا می‌شود و "قاصد محبت" است که نمی‌دانیم "اهل کدام ساحل خشکی" است چنانکه "پرسش" باز هم "هزارققنوس" "آتش گرفته است" "اما صدای بال زدنشان" در فضای "مردابک صبور" و گوش "گل‌های گرمسیری" و "سردسیر این باغ" و "سرخ‌بوته"ها چون "آتش شفق" در "آب جویبار" تفسیر می‌شود.

   "کبریتهای صاعقه در شب" از همان آغاز "صاعقه در شب" است و "بهار" و "دو پاییز" و "رودخانه" و

"شطی که دست مردی در موجهای نرمش

آئینه خدا را

یک روز شست‌وشو داد"

و باز "صاعقه" و ...

 "دیدار" که "بازی ایام" "یک بیضه در کلاهش نشکست"، "با مرده باد آتش" و "زنده باد باد" و "خرمن خرمن گرسنگی و فقر"، "مزرع کرامت" سبزی دارد اگر چه کمتر "عیسی"ی طبیعت در آن دمیده است اما "کویر" و "لکه های بهار" و "ابر و نسیم" و ... هم در آن کم نیست چون "طوطی"، اگرچه "مصنوعی".

در "پیمانه ای دوباره ..."،

"بادام بن

دستارک سپیدش را

در جویبار باد پلشتی

می‌شوید."

و ...

"دزدان رستگاری

- پاییزهای روح-

سبزینه و طراوت هر باغ و بوته را

در غارت شبانه‌ی خود

                         پاک می‌برند."

و بعد از آن .....

           "حتی نسیم را

بی‌پرس‌وجو، اجازه‌ی رفتن نمی‌دهند."

"پاسخ"، "چون موج" "در گریز از خویشتن" است و چنان زیبا که باید بر آن تا اوج بروی که می‌گوید:

هیچ می‌دانی چرا، چون موج،

در گریز از خویشتن، پیوسته می‌کاهم؟

- زانکه بر این پرده‌ی تاریک

                                      این خاموشی نزدیک

آنچه می‌خواهم نمی بینم.

وآنچه می‌بینم نمی‌خواهم."

 و "خموشانه" از "روح بهاران" و "انبوه هزاران" و "رگ هر برگ" و .... "روشنای سحر این شب تاران ....." پر است چنانکه "در آن سوی شب و روز"

"همیشه دریا دریاست.

همیشه دریا توفان دارد"

     و "جوانه‌های برومند جنگل خاموش" و "سپیده دم" و "شقایق پریشیده در نسیم" و "کریوه" و "آب‌های خزر، موج های سرگردان" و "بادهای پریشان" و .... به "خوشا سپیده دما وان کرانه ی دیدار" می‌رسند.

در "سوکنامه" هم

"موج موج خزر، ازسوک، سیه پوشانند

    بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند" و ....

چرا که "باز در مقدم خونین ...." ".... روح بهاره" "بیشه در بیشه، درختان، همه، آغوشانند".

"زان‌ سوی خواب مرداب" هم "مرغ‌های توفان" پرواز می‌کنند و "نسیم" و "جزر و مد" و "دریا" در آن جاری است.

  "گفت‌وگو"ی پایانی نیز از "باغ" و "گل سرخ بهاران" می‌گوید و "تازیانه‌ی رعد و نیزه‌ی آذرخشان" و "نسیم و بوسه‌های نرم باران" و "روح بهاران" که در آن

 "مردها جوشد ز خاک

                              آن‌سان که از باران گیاه"

 و همچنان این بارش و سرایش طبیعت زنده و پویای جاری، جریان دارد در "صور خیال" و "موسیقی شعر" شفیعی‌کدکنی که هماره سبز باد و بهاری.

 

 

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.