· دستهایم را...
دستهایم را نمیبینم
چشم
تنها چشمم
امّا
دستهایم را نمی بینم
□
دشت پر مِه بود و من پر بودم از شوق رسیدن
ـ شوق دیدار زمینی سبز و ساده
در سرانجامی که پایان میرسید انگار جاده ـ
پیش میرفتم
و چون من
دشت پر مِه پیش میآمد
من اگر یک گام میرفتم به سوی او
او به سویم گامهایی بیش میآمد
وینچنین بگذشت چندی
تا که یکباره
ـ گرچه چشمم هرچه را میدید
و دلم
چون مادری که کودکش
هر جنبشم را سخت میپایید ـ
مِه مرا بلعید
و دلم ترسید
وانچه در من بود
انگاری فروپاشید
وینک اینجا
گرچه سر تا پا همه چشمم
پیش پایم را نمیبینم
پیش پا
نه
پشت سر هم
خط سیر گامهایم را نمیبینم
ـ بیشتر ـ
تا تکیهگاهی
یا فضایی را بجویم
دستهایم را نمیبینم
من یقین دارم
مه مرا برده
وانچه از من مانده تنها سوسوی چشمی است
مثل فانوس نگاه گرگ پیری زخم خورده
یا چه میدانم، شما با من بگویید، آه
شاید
آن فروغ چشمهایم هم
دگر مرده.
23/10/71
· آه! میدانی؟ ...
آه ...
میدانی چه میخواهم ؟
هیچ-
- آیا خواستنها را مجالی هست؟
آرزو چیزی بجز خواب و خیالی هست؟
من نمیدانم چه باید کرد
تا نبود اینگونه بیهوده
تا که ننشست اینچنین آسان و آسوده
گرچه میبینم که پر آهم
خود نمیدانم چه میخواهم
راستی آیا چه باید خواست؟
بر چه باید کرد افزون
از چه باید کاست؟
هان؟
نمیدانم
- ولی میبینم و میدانم این را خوب
آنچه میکاهد مرا
عمر است
وانچه میافزایدم
اندوه
منفجر میشد
فرو میریخت
جای من
حتی اگر
میبود آنی کوه
باز می پرسی: ترا آیا ملالی هست؟
با چنین پاسخ
آی پرسشگر!
باز از این خسته ترا دیگر سوالی هست؟
۶۸/۴/۲۹