اینجا کسی به قصد جهنم مرد
دلتنگیاش
گناه عجیبیست
از جنس سیبهای نخورده
از جنس بادبادکی که نخش پاره شد
که رفت
از دست زندگی
از یاد زندگی
با باد رفت
رفت و به ابرهای زندگیاش دل بست.
ما هیچ وقت سیب نخوردیم
یادت هست؟
انگار
از دست دادهای
مثل تمام شهر حافظهات را
اما
یک تکه نخ از آنچه که بودم
در دستهای سرد تو جا مانده
من دورتر شدم
از آسمان شهر تو هم رانده
لطفا ً کسی به من نگاه ... [نخواهد کرد]
تنهاییام عمیقتر از خط کش شماست
آنقدر خستهام که نمیفهمید
این آسمان به خاطر من ابریست
آن باد سرنوشت مرا میبرد
□
دروازههای بهشت بسته بماند
اینجا کسی به قصد جهنم مرد