صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
مهسا زهیری

دروازه‌های بهشت بسته بماند

 

 

 

 

اینجا کسی به قصد جهنم مرد

دلتنگی‌اش

             گناه عجیبی‌ست

از جنس سیبهای نخورده

از جنس بادبادکی که نخش پاره شد

                                           که رفت   

از دست زندگی       

از یاد زندگی

با باد رفت

رفت و به ابرهای زندگی‌اش دل بست.       

 

ما هیچ وقت سیب نخوردیم

یادت هست؟

انگار

از دست داده‌ای

مثل تمام شهر حافظه‌ات را

اما

یک تکه نخ از آنچه که بودم

در دستهای سرد تو جا مانده

من دورتر شدم

از آسمان شهر تو هم رانده  

 

لطفا ً کسی به من نگاه ... [نخواهد کرد]

تنهایی‌ام عمیقتر از خط کش شماست

آنقدر خسته‌ام که نمی‌فهمید

این آسمان به خاطر من ابری‌ست 

آن باد سرنوشت مرا می‌برد

دروازه‌های بهشت بسته بماند

اینجا کسی به قصد جهنم مرد

 

 



نظر خوانندگان: 8 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.