صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS


همیشه تاسیان است

  

                          تاسیان

 

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم.

 

پدرم گفت: چراغ

و شب از شب پر شد.

من به خود گفتم: یک روز گذشت

مادرم آه کشید:

زود برخواهدگشت.

 

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد .

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

 

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

 

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم، آه!

 

 

 

همیشه تاسیان است

 

 

 

"تاسه" در لغت به معنی" اندوه و ملالت" است. این لغت در فرهنگهای جهانگیری، برهان قاطع، غیاث اللغاث، به همین معنی آمده است و صاحب صحاح الفرس آن را "فشردن گلو باشد از ملالت یا سیری" معنی کرده و آن را با "تالواسه" برابر دانسته است و بیت زیر را از سوزنی سمرقندی شاهد آورده است:

در این جهان که سرای غم است و تاسه و تاب              

چو کاسه بر سر آب ایم و تیره دل چو سراب

در لغت نامه دهخدا ذیل "تاسه" ضمن برشمردن معانی آن آمده است: "دکتر معین در حاشیه برهان آرد: "گورانی "تاسه" انتظار آمیخته به بی قراری، گیلکی"تاسیان" اندوه در نتیجه سفر عزیزی". پس تاسیان در واقع گیلکی تاسه است که هنوز هم رایج است و سایه آن را به عنوان نام آثار نیمایی اش برگزیده است و به نظر من اسم با مسمایی است، چرا که شعر سایه در ابعاد وسیعی غمنامه عزیزان رفته است. غمنامه ای که با امید به بازگشت مادی یا معنوی آنها سرشته است. و تاسیان نیز غم و دلتنگی برای سفرکرده ای ست که باز خواهد گشت. یعنی تاسیان غم آکنده از امید است. مثل غم سایه.

امروز بحث برسر کتاب تاسیان نیست که آن را به شماره سه یا چهار دینگ دانگ واگذار می کنم. اینجا می خواهم فقط به شعر تاسیان که نام کتاب هم از آن گرفته شده است، نگاهی گذرا بیندازم. شعری که تمام ویژگی های سبکی شعر نیمایی سایه را دارد.

این شعر در وزن رمل مخبون [فعلاتن فعلاتن....] سروده شده است و واژه های  [گذشت و گشت ، درد و خرد ، باور و دیگر ، راه و آه ] قافیه های آن هستند.

بند اول آن تنها دو مصراع دارد که هر دو مصراع تاسیان اند. اما در دو شرایط مختلف.

 

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم

 

سخن با غروبی آغاز می شود که در آن دلتنگی در خانه موج می زند. گرچه معلوم نیست این دلتنگی حاصل چیست و خود این نامعلومی جزئی از ساختار فنی شعر است که شاعر با آوردن صفت خفه برای غروب و دلتنگ برای خانه این ابهام را از وضعیت ایستا و عادی خارج کرده و آن را زنده، فعال و فرار ساخته است.

این موقعیت (خانه دلتنگ در غروبی خفه) را فعل "بود" به گذشته پرتاب می کند، به قعر حافظه شاعر.

اما آن چیزی که سبب یادآوری دلتنگی خانه در غروبی خفه شده است، ملالت شاعر در زمان حال است. شاعر امروز دلتنگ است، گرچه بلافاصله نمی گوید چرا، بلکه از دلتنگی حال عبور کرده به گذشته می رود و خانه ای را به خاطر می آورد که در غروبی خفه دلتنگ بود. مثل امروز خود شاعر. البته خانه می شود که مجاز باشد از اهل خانه که شاعر عضوی از آنهاست. درست به همین دلیل است که حال امروزش او را به گذشته و آن غروب خفه می برد.

بند دوم شعر در واقع نوری است که به مصرع اول افکنده می شود و با آن ساختار شعر شروع به باز شدن و گسترش می کند.

 

پدرم گفت :چراغ

و شب از شب پر شد

 

ناگهان مصرع "پدرم گفت:چراغ " ظاهر می شود و به ما این امکان را می دهد که در باره آنچه پیش از آن غروب روی داده است، به تفکر و مکاشفه بپردازیم. پدر چراغ می خواهد. چراغ که باید خانه را از شب خالی کند و روشنی را بیاورد. اما شاعر شعر را با مصرع عجیب "و شب از شب پر شد" ادامه می دهد. این پر شدن شب از شب، در شرایطی که چراغ خواسته شده، تنشی در ساختار شعر ایجاد می کند که موجب استحکام فرم آن می شود. تنشی که در واقع حاصل وضعیت پارادکسیکال شاعر است. او در میان روشنایی چراغ و ظلمت فراق- فراق پدر که برای او استوانه هستی است- گیر می کند. به همین سبب است که همزمان با خواستن چراغ شب از شب پر می شود. شب با چراغی که مقدمه رفتن پدر است مضاعف می شود. شب مضاعف در شرایطی که پدر چراغ می خواهد که شب را بگریزاند. اما برای کودک شب خالی از پدر شبی هزارباره است و چراغ همانا خود پدر است که با رفتنش ظلمت تاسیان به جان او می نشیند.

سپس مصرع "من به خود گفتم یک روز گذشت " ظاهر می شود. نمی دانم این یک روز چقدر طول کشیده است؟ شاید به درازای همه عمر آدمی. دلتنگی نهفته در این "یک روز" را نمی شود با مقیاس اندازه گرفت.

 

من به خود گفتم: یک روز گذشت

مادرم آه کشید:

زود برخواهدگشت

 

آه ِ مادر و شیوه بیان او "زود بر خواهد گشت" نیز بر واقعه عمق بیشتری می دهد. می توانست بگوید: "مادرم غمگین یا خندان گفت". در آن صورت چه روی می داد؟ در واقع شاعر با آوردن واژه ی "آه"، مادر و کودک را در دلتنگی و تاسیان برابر می کند. واین واژه "زود" در مصرع آخر بند از هر دیری دیرتر است، اگرچه تا فردا باشد، به اندازه ی ابد دیر است. این "زود" از جنس دیرهایی است که سعدی آنها را کشف کرده است: [ ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد / از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران- یا: به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد ...] و کودک راز این "زود" را می داند وگرنه بند بعدی به این صورت شکل نمی گرفت.

 

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد

نمی دانم چند نفر این گریه دلتنگ را در رختخواب تجربه کرده اند. من معتقدم آنها که تجربه نکرده اند، نعمتی عجیب را از دست داده اند. با به خواب رفتن کودک دامنه مصرع اول شعر بسته می شود و یک وجه ساختار آن کامل می شود .

با بسته شدن دامنه ی مصرع اول شعر، مصرع دوم آرام آرام شروع به باز شدن می کند. شاعر به خودش و زمان حالش نظر می اندازد و پرسشی را مطرح می کند که که با شگفتی و آگاهی توام است:

 

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

 

آری شاعر در امروزش ایستاده و آن "زود" به دیر انجامیده را به خاطر می آورد و ساده لوحی کودکانه اش را.

 

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

 

اینجا شاعر در همان "زود" ِ"دیرشده" ایستاده است و به خاطر می آورد کاروان رفتگان بازنگشته را. واژه ی "تو" در مصرع آخر بند به تمام لحظه لحظه زیسته شاعر رجعت می کند. لحظه هایی که هر یک همراه عزیزی رفتند. لحظه هایی که "هرگز" باز نگشتند و ربودگانشان نیز .

این دلتنگی بزرگ که دامنه اش به وسعت آگاهیهای شاعر است، از جنس همان دلتنگی کودکانه هست و نیست. نیست چون دلتنگی اول نوعی دلتنگی غریزی است و بیش از هر چیز حاصل عدم امنیت در صیانت ذات است. مثل دلتنگی فرزند از دوری پدر. و دلتنگی دوم نوعی غم آکنده از آگاهی عمیق است نسبت به سرنوشت انسان و بازگشت ناپذیری رفتگان. رفتگانی که هر یک کهکشانی از آرزو، خرد و زندگی بودند و زیباییهای هستی را به جلوه می آوردند. از جنس همان دلتنگی هست زیرا هر دو بر انسان عارض می شوند و هر دو حاصل خلائی روانی هستند و زمانی پدید می آیند که انسان از لذت یا امنیتی محروم شده است. و اینجا آن واژه "هرگز" همان احساس عدم امنیت دائمی انسان رادر این جهان پرآشوب نشان می دهد. چون در قالب زمان هرقدر هم که دور باشد انسان نسبتی از امنیت را درک می کند. اما "هرگز"... براستی چیست این هرگز؟ و در اینجا گسترش دامنه مصرع دوم شعر تمام می شود و شاعر با خروج از آن بند پایانی را می سراید که در آن به انتظار و دلتنگی ابدی بشر پای می فشارد.

 

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده است دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم آه.

 

و با این بند ساختار دو وجهی شعر دوباره به وحدت می رسد و شاعر بر تاسیان همیشه ای اشاره می کند که جانش را آکنده است. جانی که هرگز فراموشکار نبود و گذر زمان تنها بر یادهای غمناک و هر از گاهی خونین او و بر غم والای او عمق و گستره بیشتری بخشیده است. طوری که این غم آکنده از امید به یکی از ویژگیهای اصلی شعر او تبدیل می شود. خودش می گوید :

 

صدای خون در آواز تذرو است

دلا این یادگار خون سرو است.

                                            س س ط

 

 

 

 

   

  

 

 

     



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.